آشنایان ره عشق درین بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
ارواح مقدس و متعالی برگزیدگان و اولیای الهی، این کبوتران حریم ملکوت و عندلیبان گلشن لاهوت، که از عالم امر و قرب و جوار محبوب ازلی در تنگنای عالم طبع و سراچۀ ترکیب افتاده و در این دامگاه محنتزای ناسوت گرفتار آمدهاند، پیوسته به سان نی از نیستان جدا گشته، دردمندانه از سینۀ سوزان، نالۀ اشتیاق بر میآورند و در این غریبستان از دوری یار و دیار شکوه آغاز میکنند. این جانهای آرزومند، طایران گلشن قدس، همواره سر آن دارند کهاین تخته بند تن را بهم درشکنند و از این دامگه حادثه پر گشایند، و به مرجع و منزل نخستین خود، یعنی جوار و قرب رفیق اعلی، بازگردند و در جایگاه صدق، نزد ملیک مقتدر، مقام گیرند که گفتهاند:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
     
باز جوید روزگار وصل خویش
در وصف این محبّان، امام عارفان و مقتدای موحدان، علی، علیهالسلام، فرمود: «اگر نبود اجل محتوم و وقت معیّن که خداوند بر آنان مقدّر و مقرّر فرموده، روانهایشان یک چشم بر هم زدن در کالبدشان آرام نمیگرفت.» این شیفتگان جمال مطلق چون به درد مهجوری مبتلا گردند، با استمداد از جذبات و عنایات حضرت حق، و با تصفیه و تزکیه، حُجب را یکی پس از دیگری از میان برمیدارند و به سیر الی الله میپردازند، و با تجلی انوار وحدت از قید کثرت رها میشوند، تا به مرتبۀ شهود حق رسند و به مقام جمع بعد از فرق نایل آیند.
و اما زبدگانی که برگزیدگان حضرت دوستاند از این مرتبه فراتر میروند؛ چه آنان در نهایت مراحل سلوک به سیر من الخلق الی الخلق بالحق میپردازند. یعنی، این واصلان و منتهیان را تکلیف و رسالتی است تا مردمان را به سوی مبدأ متعال و کمال اسماء جمال رهنمون گردند. اینان مأمورند تا اعلام هدایت را برافرازند و معالم ارشاد را بر پای دارند و خلق را از ظلمات جهل و گمراهی و درکات استضعاف و ستم برهانند، و آنان را به مقام و جایگاه سعادت و سرمنزل سلامت راهبر شوند. از این رو کار این برگزیدگان صعب و دشوار است؛ زیرا از سویی، میل دلشان متوجه معبود و محبوب خویش است و مشتاق وصل مدام؛ و از سویی، به خلق مشغولاند.
و از دوام اصل محروم. انبیای عظام و اوصیای کرام و وارثان مقام آن بزرگواران را چنین حالتی است. نقل است که پیامبر اکرم(ص) چون زیاده به کار خلق میپرداخت و از این راه احساس قبض و گرفتگی خاطر میکرد، از پی رهایی از این کدورت و ملال، بلال را میفرمود: قُمْ یا بَلالُ، فأَرِحْنا بِالصَّلوٰة (ای بلال برخیز و برای نماز آواز ده و ما را راحت و آسوده ساز). و از این ملالت باز رهان.
اولیای الهی، که وارثان میراث انبیایند و نایبان مقام ولایت، چون به اقتضای وظیفه و تکلیف خویش از پی راهنمایی خلق قیام کنند، از فیض خلوت حضور و شهود باز میمانند؛ از این رو، مترصد و در پی فرصتاند تا دیگر بار به حضرت دوست باز آیند و آینۀ دل را با صیقل ذکر جلا بخشند؛ هر چند که این مقیمان کوی محبت در بحبوحۀ اشتغال به امور ظاهر و حل و فصل کار خلایق باز دلشان از ذکر خدا و نجوای با او غافل و فارغ نمیماند.
امام خمینی، سلام الله علیه، را نیز چنین حالتی بود. او در همان حال که دل از گرد هر گونه تعلقی پرداخته بود بار سنگین رسالت و رهبری را به دوش میکشید، و خود را مکلف میدید تا از پی رهایی خلق نهضتی عظیم و قویبنیان، پایه ریزد تا مگر خدای عالم آن را به انقلابی عالمگیر منتهی گرداند، آن سان که اساس دیرپای نظام جور و فساد در جهان از ریشه برافتد و دیگر بار فروع جانفزای توحید، کران تا کران گیتی را روشن سازد و عدل و آزادی و برابری و برادری ایمانی چهرۀ افسردۀ عالم را رونق بخشد. امام، گاه که از این وظیفۀ سنگین فراغتی مییافت، در خلوات و اوقات خاص، به یاری سخنانی موزون، آبی بر آتش درون میافشاند و با زبان شعر، حدیث درد فراق را با دلدار یگانه باز میگفت. حضرت امام هرگز سر شعر و شاعری نداشت و خود را به این پیشه سرگرم نساخته بود. آن عاشق صادق هر گاه از ادای وظیفه و رسالت خویش فراغتی حاصل کرده شرح درد مهجوری را در قالب الفاظ و کلمات موزون بر ورق پارهای رقم زده است. او مقصدش شعر و شاعری نبود بلکه شعر نیز جلوهای از جلوههای روح بلند و متعالی او بود. شعر او به مثابت «اَرِحْنا یا بلال» است. شعر او نجوای عاشقانه، روح هیجانزده و بیتابی است که در خلوت تنهایی با بکارگیری کلمات، راز دل دردمند خویش را با محبوب باز گفته و با معبود به راز و نیاز پرداخته است. او قافیهاندیش نبوده و به گفتۀ مولانا هرگاه خون در درونش جوش کرده از شعر بدان رنگی داده است. آن بزرگ خود در باب شعرگویی خویش فرموده:
باید بحق بگویم که نه در جوانی، که فصل شعر و شعور است و اکنون سپری شده، و نه در فصل پیری، که آن را هم پشت سر گذاشتهام، و نه در حال ارذل العمر، که اکنون با آن دست به گریبانم، قدرت شعرگویی نداشتم.
آری شعر امام محصول حالت استغراق و مولود فنای در سبحات جلال و جمال حضرت حق است و نتیجۀ شهود لقای دلدار.
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال       با که گویم که درین پرده چها میبینم
کس ندیدست ز مشک ختن و نافۀ چین       آنچه من هر سحر از باد صبا میبینم
چنین شعری که مولد چنان حالتی است، طوری است ورای طور متداول و مرسوم میان شاعران. چنین سخنی ممکن است گاهی در آن برخی تعقیدها و عدول از پارهای موازین مرسوم زبان، مشهود گردد؛ بنابر آنچه گفته آمد نباید آن را با معیارهای رایج میان ادیبان و شاعران سنجید اینها شعر نیست، بلکه گدازههای دلسوخته و شعلههای جان سودازدهای است که بیهیچ تقید و تکلفی، گه گاه از درون آتشفشان دل آن پیر و مراد فوران کرده و در قالب الفاظ شکل گرفته است.
تا که مستغرق شدم در قعر بحر بیخودی
سر به سر دریا شدم نه جوی ماند و نه غدیر
اما آثار منظوم آن حضرت را وجوهی است که میتواند بعضی از آن در این مجال مورد بحث قرار گیرد؛ از قبیل تعابیر و اصطلاحات و سبک و شیوۀ آنها و تأثیر از شاعران پیشین و عارفان متقدم، و نظایر این عناوین که بحث تفصیلی در هر یک مجال و فرصتی گسترده میطلبد که این مقام را جای آن نیست. از این رو، به الزام و ضرورت به مروری اجمالی و سیری گذرا در این باره بسنده میکنیم.
تعابیر و اصطلاحاتی که در آثار حضرت امام آمده همانهاست که عارفان شاعر و شاعران عارف در اشعار خود آوردهاند. عارفان واصل، معانیی را که در احوال مشاهده و واردات قلبی یافته و به ذوق حضور آزمودهاند در قالب الفاظ و به صورت رمز و استعاره بیان میکنند؛ چه آن مشاهدات و یافتهها به بیان در نمیآید و آن معانی را در کلام نمیتوان گنجاند:
معانی هرگز اندر حرف ناید       که بجز قلزم اندر ظرف ناید
از این رو، آنان هرگاه از آن حالات و مقامات و از آن حقایق و معارف خبر دهند، آن را در جامۀ اشاره و رمز و استعاره در میپوشانند، چنانکه جز ارباب شهود و آشنا به مقامات آنان دیگران چیزی از آن در نمییابند، و چه بسا که بیگانگان آن مقامات را بر خلاف خوانند و به غلط افتند.
اصطلاحاتی است مر ابدال را       که خبر نَبْود از آن غفّال را
برای دفع توهمات و تبیین رموز کنایاتِ این سخنان است که در شرح این معارف کتابها نگاشته و رسالهها پرداختهاند تا طالب حق با رجوع به آنها مراد از آن اصطلاحات را دریابد. در این معنی فیض کاشانی گوید:
چون مخدّرات معارف و حقایق و پردگیانِ معانی و دقایق از آن پوشیدهتر است که به واسطۀ وضع و دلالت الفاظْ متصدی اظهار آن توان شد، لاجرم به دستیاری امثال و اشباه در ابراز آن کوشیده، و هر حقیقتی را به اسم یکی از محسوسات که مناسبتی با او دارد تعبیر میکنند؛ چون «رخ» و «زلف» و «خط» و «خال» و «چشم» و «ابرو» و «دهان» و «زنّار» و «کفر» و «ترسایی» و غیر آن؛ که هر یک از آن اشاره به معنیی است از معانی حقایق، تا هم اهل معنی از آن حقایق محظوظ گردند، و هم اهل صورتْ از صورت مجازی آن بیبهره نمانند.
عرفای کاملْ حقایق را به ذوق و شهود دریافتند، و از برای آنچه به مشاهدۀ آن نایل گردیدند تعابیر و اصطلاحاتی وضع کردند و برای آن یافتهها و واردات عباراتی ساختند، تا بدان وسیله مستعدان را به فهم آن حقایق و اسرار راهبر شوند. شمس مغربی گوید:
اگر بینی در این دیوان اشعار       خرابات و خراباتی و خمّار
بت و زنّار و تسبیح و چلیپا      مغ و ترسا و گبر و دیر و مینا
شراب و شاهد و شمع و شبستان       خروش بر بط و آواز مستان
می و میخانه و رند خرابات       حریف و ساقی و مرد مناجات
نوای ارغنون و نالۀ نی      صبوح و مجلس و جام پیاپی
خط و خال و قد و بالا و ابرو       عَذار و عارض و رخسار و گیسو
مشو زنهار از آن گفتار در تاب       برو مقصود از آن گفتار دریاب
مپیچ اندر سر و پای عبارت      اگر بینی ز ارباب اشارت
نظر را نغز کن تا نغز بینی       گذر از پوست کن تا مغز بینی
اکنون پس از این مقدمه، به مروری بر سرودههای آن حضرت میپردازیم. حضرت امام در آثار خویش از اصطلاحات عرفای شامخین و سلف صالح بهره جسته و تعابیر ایشان را در شعر خود به کار برده؛ و گاهی خود از آن مصطلاحات مضامین و معانی دیگری قصد کرده است. چنانکه اشارت رفت، شرح و تبیین جمیع مصطلحات در این وجیزه میسور و مقدور نیست، ناگزیر از باب نمونه به چند مورد اکتفا میشود، باشد که طالبان را سودمند افتد و بدانند که مقصود از این دست تعابیر مصادیق محسوس و متعارف نیست، بلکه هر یک به حقیقتی اشارت دارد.
یکی از اصطلاحاتی که ارباب معرفت در سخنان خویش آوردهاند «رخ» است، که گفتهاند مراد از آن تجلی جمالی حضرت حق است که سبب ایجاد اعیان عالم و ظهور اسماء الهی است. و نیز گفتهاند مقصود از «رخ» لطف الهی است. فیض درین معنی گوید: «رخ عبارت از تجلی جمال الهی است به صفت لطف؛ مانند «لطیف» و «رئوف» و «توّاب» و «محیی» و «هادی» و «وهّاب». امام کلمۀ «رخ» را بکرات در سخن خویش آورده:
ای خوبْرخ که پردهنشینیّ و بیحجاب      ای سد هزار جلوهگر و باز در نقاب
با عاقلان بگو که رخ یار ظاهر است      کاوش بس است این همه در جستجوی دوست
شمس مغربی گوید:
ای جمله جهان در رخ جانبخش تو پیدا       وی روی تو در آینۀ کوْن هویدا
تا شاهد حسن تو در آیینه نظر کرد       عکس رخ خود دید، بشد واله و شیدا
حافظ گوید:
مردم دیدۀ ما جز به رخت ناظر نیست       دل سرگشتۀ ما غیر ترا ذاکر نیست
اصطلاح دیگر «زلف» است، که گفتهاند کنایه از مرتبۀ امکانیه از کلیات و جزئیات و معقولات و محسوسات و ارواح و اجسام و جواهر و اعراض است. عراقی گوید: «زلفْ غیب هویت است که هیچ کس را بدان راه نیست.» فیض گوید: «زلف عبارت از تجلی الهی است به قهر؛ مانند «مانع» و «قابض» و «قهّار» و «مُمیت» و «مضلّ» امام گوید:
سر زلفت به کناری زن و رخسار گشا       تا جهان محو شود خرقه کشد سوی فنا
در صید عارفان و ز هستی رمیدگان       زلف چو دام و خال لبت همچو دانه است
عراقی گوید:
زلفش گرهی بگشود بند از دل ما برخاست دل جان ز جهان بگرفت در حلقۀ زلفش بست
مغربی گوید:
زان زلف پراکنده و زان غمزۀ فتّان       پر گشت جهان سربسر از فتنه و آشوب
دیگر از مصطلحات عرفانی «خال» است، که گفتهاند عبارت است از نقطۀ وحدت حقیقی؛ و مرادْ وحدت ذات است. فیض گوید: «خال عبارت است از نقطۀ وحدت حقیقیه من حیث الخفاء، که مبدأ و منتهای کثرت اعتباری است، و از ادراک و شعور اغیار محتجب و مخفی است.» امام در این معنی گوید:
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم       چشم بیمار ترا دیدم و بیمار شدم
گیسوی یار دام دل عاشقان او       خال سیاه پشت لبش دانۀ من است
عطار گوید:
در طواف نقطۀ خالت ز شوق       چرخ سرگردانْ چو پرگاری بود
عراقی گوید:
سودای زلف و خالت جز در خیال ناید       اندیشۀ جمالت جز در گمان نگنجد
اصطلاح دیگر «لب» است، که گفتهاند مقصود از آن کلام است؛ و نیز اشاره به «نَفَس رحمانی» است که افاضۀ وجود بر اعیان میکند. فیض گوید: «لب عبارت است از روانبخشی و جانفزایی که به زبان شرع از آن «نَفْخِ روح» تعبیر میکنند.» امام در این معنی گوید:
شیرین لب و شیرین خط و شیرین گفتار       آن کیست که با این همه فرهاد تو نیست
سر نهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق      لب نهم بر لب شیرین تو فرهاد شوم
عراقی گوید:
حلاوت لب تو دوش یاد میکردم       بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت
حافظ گوید:
آنکه جز کعبه مقامش نَبُد از یاد لبت       بر در میکده دیدم که مقیم افتادست