ای بخت سحرسوز...

کد : 143238 | تاریخ : 28/09/1395

‏‏ای بخت سحرسوز...‏

‏‏با آنکه زمانی ست نچرخیده زبانم‏

‏‏بگذار برایت غزلی تازه بخوانم‏

‏‏کامروز بهشت رخت آیینۀ باغ است‏

‏‏سرسبزی حُسن تو نموده ست خزانم‏

‏‏پیچیده به خویشم من از آن طرّۀ شبرنگ ‏

‏‏وز حملۀ آن شعله فتاده ست به جانم‏

‏‏رهتوشۀ دل گشته غم و غربت ایّام‏

‏‏یارب تو از این قید شئامت برهانم‏

‏‏خورشید سوار سخن و طبع بلندم ‏

‏‏زندانی شعر و غزل ای جان جهانم‏

‏‏ای دل تو اگر ز اهل  بداندیش بنالی‏

‏‏من ز آتش رشک همه یاران به فغانم‏

‏‏گویند مرا در ره یار از سرِ جان خیز‏

‏‏من مرد رهم در ره او جان بفشانم‏

‏‏تا چند کشم بار مذلّت ز زمانه‏

‏‏ای بخت سحرسوز من از دست که دانم؟‏

‏‏«ممتاز»! به شبدیز غزل تازه سوارم‏

‏‏می جوی در این عرصه به تدریج نشانم‏

‏‏ ‏

‏‏عبدالله قادری «ممتاز»‏

 

[[page 219]]

انتهای پیام /*