غزل

شبِ وصل

کد : 143349 | تاریخ : 17/06/1395

‏‎ ‎

‏‏شبِ وصل‏

‏‏یک امشبی که در آغوش ماه تابانم‏

‏‏ز هرچه دَر دو جهان است روی گردانم‏

‏‏بگیر دامن خورشید را دمی ای صبح‏  ‏که مه نهاده سر خویش را به دامانم‏

‏‏هزار ساغر آب حیات خوردم از آن‏  ‏لبان و همچو سکندر هنوز عطشانم‏

‏‏خدای را که چه سرّی نهفته اندر عشق‏  ‏که یار دَر بر من خفته، من پریشانم‏

‏‏ندانم از شب وصل است یا ز صُبح فراق‏  ‏که همچو مُرغ سحرگاه، من غزلخوانم‏

‏‏هزار سال اگر بگذرد از این شب وصل‏  ‏ز داستان لطیفش، هزار دستانم‏

‏‏مخوان حَدیث شب وصل خویش را، «هندی»‏

‏‏که بیمناک ز چشم بَد حسودانم‏

 

[[page 156]]

انتهای پیام /*