غروب مهر

کد : 147201 | تاریخ : 15/01/1396

‏‏غروب مهر ‏


‏‏مغنّی سرود غم آغاز کن ‏

‏‏نوای غم انگیز بر ساز کن ‏

‏‏که رخساره از اشک گلگون کنم‏

‏‏از این سیل اطلال جیحون کنم‏

‏‏من از کاروان دور افتاده ام‏

‏‏ز معشوق مهجور افتاده ام‏

‏‏کجا رفت آن پیر روشن ضمیر ‏

‏‏که عزمش جوان بود، تدبیر پیر‏

‏‏کجا رفت آن رهبر خاکیان‏

‏‏کجا رفت آن فخر افلاکیان‏

‏‏کجا رفت خورشید گیتی فروز‏

‏‏که افسرده شد شعلة ظلم سوز‏

‏‏کجا رفت آن مست جام الست‏

‏‏که شالوده بت پرستی شکست‏

‏‏خداوند دیهیم را از سریر‏

‏‏به امر خداوند آورد زیر‏

‏‏کجا رفت دلسوز مستضعفان‏

‏‏خردمند سردار جان بر کفان‏

‏‏که فرمان آن پیشوای کبیر‏

‏‏روان بود بر جان برنا و پیر‏

‏‏به فرمان او چشم دل دوختیم‏

‏‏همه آنچه بایست آموختیم‏

‏‏اگر خون بگریم در این غم رواست‏

‏‏به دریای خون غرق گردم بجاست‏

‏‏در آن دم که در هجر می سوختم‏

‏‏به دنیای دل دیده بردوختم‏

‏‏به دریا شدم گوهری یافتم‏

‏‏ز درّ و گهر بهتری یافتم‏

‏‏«خدا گر ز حکمت ببندد دری»‏

‏‏«ز رحمت گشاید در دیگری»‏

‏‏اگر مهر رخشندة تابناک ‏

‏‏روان شد به افلاک از تیره خاک‏

‏‏بلند اختری ماند افروخته‏

‏‏که گرمی ز خورشید آموخته‏

‏‏                                                               محمود عندلیب‏

‏‎ ‎

‏‎[[page 165]]‎

انتهای پیام /*