ای روح خدا

کد : 148598 | تاریخ : 03/02/1396

‏‏ای روح خدا‏

‏‏ ‏

‏‏ای نور نبی، پور علی، روح خداوند‏

‏‏مرآت صفا، ماه ولا، مهر فرهمند‏

‏‏ای رای تو سرلوحۀ اسرار الهی‏

‏‏ای یاد تو، دیباچه الطاف خداوند‏

‏‏زایات نُبی شعشعه در شعشعه انوار‏

‏‏ز انفاس نبی، رایحه در رایحه لبخند‏

‏‏رخسار تو، چون لالۀ بشکفته به اردی ‏

‏‏دیدار تو، چون طلعت نوروز به اسفند‏

‏‏در عالم عرفان، همه تن جانی و پرواز‏

‏‏در عالم اشراق، همه روحی و فرمند‏

‏‏بر درگه تو، بوسه زند روز همه روز‏

‏‏مهر سحری، از زبر تیغ دماوند‏

‏‏با رزم تو، پهلو نزند صخرۀ البرز‏

‏‏با عزم تو، چون کاه بود بارۀ الوند‏

‏‏هر چامۀ بایسته، که گویی ز بن جان‏

‏‏هر نامه شایسته، که خوانی ز سر پند‏

‏‏در قلزم توحید، فروریخته الماس‏

‏‏در چشمۀ پر جذبه دین، بیختنه یاکند ‏

‏‏برخاسته، با نام تو آوازه به کیهان‏

‏‏بنشسته، به تدبیر تو، هر فتنه و ترفند‏

‏‏صبح از نفس پاک تو هر جا که گذر کرد‏

‏‏هم غالیه پرداخت و هم مشک پراکند‏

‏‏کس نیست در اندیشۀ والا، به تو همسنگ‏

‏‏کس نیست در آیین فراست، به تو همچند‏

‏‏در معرکۀ کفر جهان، حافظ قرآن‏

‏‏در بارگه داد، مهین پیر خردمند‏


‏


‏‎[[page 156]]‎‏

چون  ابر همه فیض و چو باران، همه اکرام‏

‏‏چون موج همه جنبش و، چون بحر کرامند‏

‏‏چون گلشن فردوس، طرب خیز و طرب زا‏

‏‏چون گلبن امید، دل انگیز و برومند‏

‏‏همگام شفق، پرده گشوده ز رخ ماه‏

‏‏همدوش فلق، مهر برآورده شکرخند‏

‏‏هر لفظ تو، آراسته در کسوت معنی‏

‏‏وآمیخته این هردو به هم، چون شکر و قند‏

‏‏پیدا به سراپردۀ هستی، همه اسرار‏

‏‏در چشم جهان بین تو، ای قبلۀ دلبند‏

‏‏از آدم و از نوح، بهین پور به گوهر‏

‏‏و ز ختم رسل، احمد مختار پس افکند‏

‏‏بنشست، ز برق نگهت آتش زرتشت‏

‏‏برخاست، به آب سخنت نامۀ پازند‏

‏‏با کوکبۀ موسوی و فرّ مسیحا‏

‏‏موسی به تو دلبسته و عیسی به تو خرسند‏

‏‏ما را سخن اینجا نه سزاوار، که خورده است‏

‏‏تا منشی تقدیر به اقبال تو سوگند‏

‏‏در سر همه سودای تو داریم، که داریم‏

‏‏با مهر تو و، لطف تو و، عشق تو پیوند‏

‏‏روزی که علم گشت در ایران علم دین‏

‏‏در پهنۀ ایجاد، سرافراز و ظفرمند‏

‏‏خورشید ولایت بدرخشید دگر بار‏

‏‏ظلمت به سیه چادر ابلیس درافکند‏

‏‏تا زخمۀ انوار سحر، چنگی گردون‏

‏‏در پردۀ عشاق، زد این قول خوش آیند‏

‏‏جبریل صلا داد، صلایی همه دلکش‏

‏‏از نای شکرریز و، شکربیز و، به آیند‏


‏
‏

‎[[page 157]]‎

‏پر کرد فضای ستم آلوده، به تکبیر‏

‏‏کی خلق، رهایید، رهایید ز هر بند‏

‏‏پیچید به هم قافلۀ فتنه و نیرنگ‏

‏‏برکند ز بن سلسله افسر و اورند‏

‏‏ای آیت حق، شمس هدی قبلۀ دلبند‏

‏‏خوشنودی حق خاطر گیتی به تو خرسند‏

‏‏اکنون که ستم بارگی کفر جهانی‏

‏‏بگذشت ز اندازه و از چون و چه و چند‏

‏‏با کینۀ دیرینۀ صهیونی و صدام‏

‏‏این توطئه انگیخت و این فتنه پی افکند‏

‏‏قدس است کنون، سوخته در آتش تزویر‏

‏‏کعبه است، به مظلومی، در شعلۀ ترفند‏

‏‏از خون جوانان وطن دامن کارون‏

‏‏زد موج و، برآشفت ز سرچشمه اروند‏

‏‏بس شهر، که ویران شد و از پای درافتاد‏

‏‏بس خانه و کاشانۀ آباد ز جا کند‏

‏‏آواره، بسی، قافله در قافله، مادر‏

‏‏سرگشته، بسا سلسله در سلسله، فرزند‏

‏‏هر قافله، همراه دو صد آه جگرسوز‏

‏‏هر سلسله، هم خانۀ صد داغ جگربند‏

‏‏مردان وطن، از پی فرمان تو گشتند‏

‏‏در پهنۀ پیکار، عدوسوز وعدوبند‏

‏‏در معرکه، پوشیده به بر جوشن تقوی‏

‏‏در حادثه، از زهد به تن کرده کژاغند‏

‏‏وقت است که فرمان دهی، ای مظهر داور‏

‏‏تا ریشۀ صهیون ز بن و بیخ برآرند‏

‏‏میران ستم پیشۀ مزدور عرب را‏

‏‏فرمای، کزین بیش بدین شیوه نمانند‏


‏
‏

‎[[page 158]]‎‏

این مدّعیان حرم عصمت و تقوی‏

‏‏جز ژاژ نخایند و، به جز هرزه نلایند ‏

‏‏با همت والای تو، ازپای درافتند‏

‏‏با منطق گویای تو، بس دیر نپایند‏

‏‏در خواب قرونند، سراپا هم مدهوش‏

‏‏گنداب غرورند، فرومانده به آوند‏

‏‏غولان فرومایه، درین مرحله تا کی‏

‏‏دیوان سیه کاسه، در این بادیه تا چند؟‏

‏‏از پا ننشینیم، که برخاسته نصرت‏

‏‏همگام تو، در راه تو، ای دست خداوند‏

‏‏این چامه خوش افتاد، گر از طالع "مشفق"‏

‏‏در محضر استاد "اوستا"ست خوش آیند‏

‏‏آنجا که به پرواز سخن زمزمه کرده است‏

‏‏"مرغی است، در این قصر به فردوس همانند"‏

‏‏ ‏

‏‏مشفق کاشانی‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏

‏‏‎[[page 159]]‎

انتهای پیام /*