سخنرانی آیت الله عبدالله جوادی آملی

کد : 154990 | تاریخ : 27/03/1396

آیة الله عبدالله جوادی آملی *

متن سخنرانی


‏اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله ربّ العالمین. والصّلاه والسلام علی جمیع الأنبیاء والمرسلین. سیّما خاتمهم و أفضلهم محمّد. و اهل بیته الأطیبین الأنجبین. سیّما بقیّة الله فی العالمین. بهم نتولی و من اعدائهم نتبرّء الی الله.‏

‏مقدم شما حضّار گرانقدر، مهمانان ارجمند، آیات و حجج اسلام، مسئولان بزرگورار نظام را گرامی می داریم.‏

‏هفدهمین سالگرد ارتحال ملکوتی امام راحل را ارج می نهیم. حشر آن رحیل را با انبیای الهی مسلئت می کنیم. از سخنان سودمند، دلپذیر و دلنشین برادر بزرگوارمان همه متنعّم شدیم.‏

‏امّا الإمام الخمینی؛ ‏‏و ما ادراک ما الإمام و من الإمام الخمینی‏‏! عنوان همایش انتخابی امام خمینی و قلمرو دین از یک سو، کرامت انسان از سوی دیگر است.‏

‏این بزرگوار کاری که خود داشت، وصفی که خود داشت، به جامعة کنونی منتقل کرد. آن وصف ممتاز امام این بود که خود کریمانه زندگی می کرد، یک. و کرامت خود را در قلمرو دین دانست، دو. این دو عنصر محوری باعث شد که هم علوم را با هم هماهنگ کرد، هم نزاع عقل و نقل را به صلح مبدّل کرد و این عقل و ‏


‎[[page 368]]‎

نقل هماهنگ را به جامعه عرضه کرد، بعداً شیعه و سنّی را متّحد کرد؛ کلیمی، مسیحی، مسلمان را با هم متحد کرد و بالأخره جامعة انسانی را با هم متحد کرد.‏

‏اگر در قانون اساسی این سه محور آمده، محصول کرامت امام بود؛ در قانون اساسی یک وحدت ملی داریم، یک وحدت الهی داریم، و یک وحدت انسانی. هر سه از سیرة امام نشأت گرفته است.‏

‏«وحدت ملی» همة مسلمانها را به هم مرتبط می کند. «وحدت الهی» پیروان ادیان الهی را به هم مرتبط می کند.‏

‏«وحدت انسانی» می گوید: هر کس انسان است، برادر انسان است؛ منتها در حوزه خاص خود.‏

‏اگر ‏إنّما المؤمنون‏ ‏اخوه‏ است، این ندای وحدت ملی است. اگر یا اهل الکتاب، تعالوا إلی کلمه سواء بیننا و بینکم است، این صلای وحدت ادیان الهی است. اگر ‏‏لا ینها کم الله عن الذین لم یقاتلو کم فی الدین‏‏ سوره ممتحنه است که متن این پیام در قانون اساسی آمده است، این ندای وحدت انسانی است. انسان با انسان متحد است، موحّد با موحّد متحد است، مسلمان با مسلمان متحد است؛ اینها زیر مجموعة «کرامت انسانی» است. و کرامت انسانی آن است که در «قلمرو دین» می گنجد.‏

‏قلمرو دین آن است که انسان دین شناس باشد از یک سو، دین باور باشد از سوی دیگر، دین دار باشد از سوی سوّم؛ معرفت او دینی است، گرایش او دینی است، منش او دینی! این مثلث پربرکت، شناسنامة امام بود. و این را امام از قرآن کریم فرا گرفت.‏

‏«قرآن کریم» برای انسان اصالتی قائل است. آن را ضلع شاخص و عمود این مثلت می داند. یعنی «جهان»، «انسان»، «پیوند انسان و جهان». انسان برای جهان ‏


‎[[page 369]]‎

‏نیست، بلکه به عکس! پیوند انسان و جهان به دست جهان نیست، بلکه به دست انسان است؛ که قرآن از او به (تسخیر) یاد می کند. می گوید: آسمان ها و اهل  اش، زمین و اهل اش خلق شدند، اوّلاً. ‏‏امّا مسخّراتٌ لکم‏‏. ما اینها را برای انسان مسخّر کردیم. مسخّر خداست، ولی در کنار سفرة تسخیر نشستن، در اختیار انسان است که او را از عمق دریا تا اوج سپهر امانتدار باشد. محیط زیست را چه در عمق دریا، چه در اوج آسمان حفظ بکند. خدماتی ارائه کند و بهره برداری فراوان ببرد. عمود این مثلث انسان است. بهره برداری اش از جهان و پیوند اش در اختیار خود او!.‏

‏اگر آیه ای که قرائت فرمودند، خدا انسان را کریم خلق کرد، این بین راه است، نه آغاز راه و نه پایان راه! در بسیاری از آیات ما را به حرمت نگه داری انسان دعوت کرده اند. در این کریمه فرمود: چون او مکرّم است، باید خدمت او شتابان حرکت کنید.‏

‏امّا پایان راه چیست؟ این سئوال، جواب می طلبد که چرا انسان کریم است؟ اگر نظام مسخّر انسان است، سئوال به این جواب می رسد: چون او کریم است. امّا این سئوال پاسخ دیگر می طلبد که چرا او کریم است؟ چرا ‏لقد کرّمنا بنی آدم‏ ؟ پاسخ اش این است‏‏: إنّی جاعلٌ فی الأرض خلیفهً‏‏ .‏

‏تای) خلیفه، تای تأنیث نیست، تای مبالغه است. اگر گفتند: زینب، عقیله بنی هاشم است [که این روزها، سالروز میلاد این بانوست]، حسین بن علی هم عقیله بنی هاشم است. این تا، تای مبالغه علامه است، نه تای تأنیث که زینب بشود عقیله بنی هاشم، و حسین بشود عقیل بنی هاشم! هر دو عقیله بنی هاشم اند.‏

‏انسان نه خلیف است، بلکه ‏‏خلیفة‏‏ است. اینقدر خلافت او ارجمند است که ذات أقدس إله با این مبالغه از او یاد کرد: ‏‏إنی جاعلٌ فی الأرض خلیفة‏‏. این هم ایستگاه ‏


‎[[page 370]]‎

پایانی و آخر خط نیست! وقتی جهان مسخر انسان است که انسان کریم باشد. وقتی انسان کرامت دارد که ‏‏خلیفه الله باشد، امّا الخلافة ما هی‏‏؟‏

‏وقتی انسان (خلیفه) است که حرف «مستخلف عنه» را بفهمد اولاً، باور کند ثانیاً، اجراء کند ثالثاً، اگر به جای او بنشیند، نان خلافت بخورد، حرف خودش را بزند، می شود: ‏‏کالأنعام بل هم أضل‏‏ که شما در فلسطین اشغالی می بینید، در عراق اشغالی می بینید، در افغانستان می بینید. اگر سفرة خلافت را پهن کند؛ نان خلافت، نام خلافت، مهر خلافت در دست اش باشد، ولی سبعانه کار بکند، می شود جزء شیاطین الإنس و الجن ! اگر خلیفه است، جز حرف مستخلف عنه نباید بگوید. جز نام و یاد او نباید داشته باشد. جز پیام او را نباید بفهمد و اجراء کند.‏

‏انسان کریم است للخلافه؛ خلافت آن است که غاصبانه زندگی نکند. اگر کسی هوامدار بود، نه خدا محور؛ این خلیفه الله نیست. وقتی ‏‏خلیفة‏‏ الله نبود، کرمنا شامل اش نمی شود. بل هم أضل شامل اش می شود. در هر جا که باشد، گرفتار همین است. اگر آن بزرگوار گفت: ای بسا دانش که اندر سر رود ـ تا شود سرور، بدان خود سر رود؛ این مولوی را قرآن تربیت کرده. این ایران شایسته است که شاگردان این چنین بپروراند. گفت: خیلی ها عالم می شوند که سرور بشوند، ولی سرشان را در این راه می دهند!!‏

‏            بسا دانش که اندر سر رود                       تا شود سرور، بدان خود سر رود‏

‏سرّ اش این است؛ این به جای اینکه حرف مستخلف عنه را بزند، حرف خودش را می زند! از خلافت تنزّل می کند، از کرامت به در می آید، اهبط می شود؛ ما لک أن تتکبّر فیها می شود. جزء شیاطین الإنس خواهد شد و مانند آن. این یک بخش؛‏

‏بنابراین کرامت انسان در خلافت اوست. قسمت مهم بحث این است که چگونه ‏


‎[[page 371]]‎

انسان خلیفه می شود. امام راحل همانطوری که فرمودند، این علوم را جمع کرد. خیلی ها جامع معقول و منقول و مشهود بودند، خیلی ها عرفان خواندند و فقه خواندند و فلسفه نوشتند؛ اما بسیاری از اینها به تعبیر خود اهل حکمت و عرفان بین این علوم جمع کردند، امّا جمع مکسّر! جمع سالم کم است. آنکه عرفان اش سالم، فقه اش سالم، سیاست اش سالم، نقل اش سالم، عقل اش سالم، چنین انسانی را می گویند: جامع بین معقول و منقول و مشهود، به جمع سالم!‏

‏آنکه نه عرفان او را از فقه محروم می کند، نه فقه او را از عرفان و سیاست باز می دارد، نه فلسفه او را از فقه و عرفان جدا می کند. آنکه گرفتار مولا شد، از اوضاع می ماند، بین عرفان و دنیا جمع مکسّر کرد و نه جمع سالم.‏

‏اگر جمع مکسّر کرد، به درد کسی نخواهد خورد، چون از شکسته کسی چیزی نمی پذیرد.‏

‏امام راحل (رضوان الله تعالی علیه) قبل از اینکه به جامعه تحویل داده بشود، حرف اش را به جامعه منتقل کرد، در طی این 63 سال تقریباً خودش را ساخت، بعد فرمود روی منبر مسجد أعظم که سن ام به 63 سالگی رسید؛ پیامبر أعظم (‏‏علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء‏‏) در این سن رحلت کرد، علی بن أبیطالب در این سن رحلت کردند؛ مرا از چی می ترسانید؟ من آمادة پروازم!‏

‏در اول آمد، قلمرو دین را مشخص کرد که دین را تکریم کرد، انسان را تکریم کرد. نه گذاشت به دین ستم بشود نه گذاشت به انسان اهانت بشود! آنکه عقل انسان را از دین شناسی بیرون می کند، این تازیانه توهین در دست اوست،انسان را اهانت می کند، نه کرامت! می گوید: تو حق دین شناسی نداری! آنکه عقل را از حریم دین جدا می کند، دین را در مدار نقل خلاصه می کند، به دین ستم کرده است. زیرا ارباً اربا ‏


‎[[page 372]]‎

‏نموده؛ دست اش را جدا کرده، پایش را قطع کرده، قلب اش را ازش گرفته، گفته: دین همان کتاب و سنت است.‏

‏اگر دین دست و پا بریده عرضه بشود، میدان کارزار است و محاربة علم و دین است و محکوم شدن گالیله ها و کوپرنیک ها و نیوتن ها و امثال اینها ست!! اگر دین هم جمع سالم بود، اعضاء و جوارح و جوانح دین با دین بود، عقل در حرم امن دین جا داشت، دین را در برابر عقل قرار ندادیم، عقل را در برابر شرع قرار ندادیم، همواره گفتیم: «عقل و نقل»؛ نگفتیم: عقل و دین. مواظف حرف مان بودیم، مواظب فکرمان بودیم، مواظب رفتار و گفتار و نوشتارمان بودیم، عقل را در مقابل نقل قرار دادیم، همة اینها را زیر سایة دین قرار دادیم و هرگز نگفتیم: این مطلب عقلی است یا دینی! نگفتیم: عقلی است یا شرعی! گفتیم: عقلی است یا نقلی، ... . ‏

‏اگر عقل حرف خدا را نفهمد که خلیفة او نیست! اگر عقل حرف إله را درک نکند که کرامت ندارد! چه خلیفه ای است که حرف مستخلف عنه را نمی فهمد؟ کی خلیفه است که حرف منوب عنه را نفهمد؟ خدای سبحان انسان را آفرید، راهی نداد به او که بفهمد خدا چه گفت؟ راهی نداد به او بفهمد که خدا چه خواست؟ راهی نداد به او بفهمد که غضب و رضای خدا چیست؟ یا اگر عقل را به انسا داد در بخش حصول، فطرت را به انسان داد در بخش شهود و حضور ؛ اینها دو بال دین شناس و دین باور ودین پذیرند.‏

‏با این فطرت و عقل انسان حرف مستخلف عنه را می فهمد. با همین عقل و فطرت می فهمد خدا یک پیکی دارد، رسولی دارد، می فهمد که بسیاری از چیزها را نمی فهمد. می فهمد که با تمام جهان در ارتباط است، ولی سرمایة او محدود است. یک رسولی را می طلبد، یک وحیی می طلبد؛ همین عقل است که وحی را دعوت ‏


‎[[page 373]]‎

می کند، همین عقل است که فتوا می دهد به ضرورت وحی. پس عقل و فطرت در قلمرو دین همتای نقل جا دارند. سلطان علوم می شود وحی، سلطان مردم می شود امام و پیامبر، کاشف دین یا عقل است، یا نقل.‏

‏عقل» غیر از قیاس است. عقل غیر از تمثیل است. عقل غیر از قیاس و خیال و گمان و وهم است. عقل برهانی مثل نقل معتبر دوتائی، دو عامل دین شناس قوی اند که ذات أقدس إله یکی را از درون، یکی را از بیرون به انسان داد تا او حرف مستخلف عنه را بفهمد و بپذیرد و بشود «‏‏خلیفة‏‏ الله».‏

‏بنابراین این کرامت انسان به خلافت او وابسته است و خلافت او به معرفت عقلی و فطری او وابسته است. اگر فهمید و پذیرفت و عمل کرد، در همین محدوده، می شود مظهر اسمای الهی و مورد تکریم الهی. آنگاه بهشت را برای او تزیین می کنند، فرشتگان به استقبال او می آیند، با سلام او را وارد بهشت می کنند. این هم یک بخش ؛ بخش دیگر اینکه: اگر ذات اقدس إله به انسان این کرامت را داد و این سرمایه را داد که بفهمد که خدا چه می گوید، به او فرمود که این سرمایة تو به اندازة هویت خود توست. کلّ جهان را نمی فهمی. در بسیاری از امور نیازمند به نقلی؛ این عقل را با نقل هماهنگ بکن!‏

‏امام راحل این کار را کرد. در طی این 50 سال اخیر زمینه فراهم شد، امّا با انقلاب اسلامی ایران، با رهبری امام و حضور مراجع بزرگوار (‏‏رضوان الله تعالی علیهم أجمعین‏‏)، آن کار زار و محاربة بین علم و دین به گفتمان، گفتگو، مذاکره و دیالوک بین علم و دین تبدیل شده است.‏

‏جنگ را به صلح تبدیل کردن یک مبنای معرفتی می طلبد. به انسان می گویند: آنچه را تو فهمیدی، اگر حق است، اگر برهانی است، اگر از فرضیه به در آمده، شده ‏


‎[[page 374]]‎

‏تجربه؛ اگر از قیاس و خیال و گمان و وهم به در آمده، شده علم برهانی، به جای اینکه بگوئیم: این فهم، فهم بشری است، بگو: عقل می گوید خدا چنین کرده است.‏

‏در نوبت های قبل شاید شنیده اید که، اگر دانشگاه به این بارگاه بار یافت، قداست اش از حوزه اگر بیشتر نباشد، کمتر نیست! حوزه می گوید: «خدا چنین گفت». دانشگاه می گوید: «خدا چنین کرد». نه طبیعت چنین کرد، نه روزگار چنین کرد، نه تاریخ چنین کرد؛ خدا چنین کرد زلزله را خدا چنین تنظیم کرد، سونامی را خدا چنین تنظیم کرد. مگر می شود کاری در جهان اتفاق بیفتد، در تحت تدبیر ربّ العالمین نباشد؟! این کتاب تکوین است که در اختیار علم است. آن کتاب تدوین است که در اختیار حوزویان است. آن می گوید: خدا چنین کرد، این می  گوید: خدا چنین گفت. آنگاه وحدت «حوزه و دانشگاه» می شود منسجم. وحدت «علم و دین» می شود منسجم.‏

‏کرامت انسان در قلمرو دین شناسی و دین پذیری است. اگر خود را جدا کرد، شما با چه دعوتنامه ای می خواهید فرمان کرامت به او بدهید؟ او را که بیرون رانده اید، او را که از دین که مایه کرامت است، بیرون کرده اید. با چه وسیله ای می خواهید تکریم کنید؟ تنها چیزی که منشأ کرامت است، دین است، شما که صاحبخانه را بیرون کرده اید! عقل را بیرون کرده اید! گفتید: این فهم، فهم بشری است! پس صاحبخانه را دعوت کنید. بگوئید: شما هم در کنار این میز بنشینید. این میز، میز کرامت است. کسی که در اینجا سخن می گوید، سخنگو کریم است. کریمانه حرف می زند.‏

‏شما می بینید اولین سوره قرآن کریم از کرامت خدا سخن گفته است؛ اگر گفتند: در فلان جا همایشی است، یا سخنرانی است، یا درس است و مدرّس، مهندس است؛ ‏


‎[[page 375]]‎

یعنی در آنجا هندسه تدریس می کند! اگر گفتند: در فلان کلاس، مدرس فقیه است، یعنی فقه تدریس می کنند. اگر گفتند: در آنجا طبیب تدریس می کنند، یعنی در آنجا درس طب می دهند. اگر در سورة علق فرمود: ‏‏إقرأ و ربک الأکرم. الّذی علّم بالقلم‏‏،‏‏ یعنی ما داریم درس کرامت می دهیم. معلم اکرم دارد سخنرانی می کند. خوب اکرم دارد درس کرامت می دهد، مدرس اکرم، درس کرامت می دهد، معلم اکرم، درس کرامت می دهد. ‏‏إقرأ و ربُّک الأکرم. الّذی علم بالقلم‏‏.‏

‏اگر اکرم دارد تدریس می کند، یعنی کلاس، کلاس کرامت است. او درس کرامت داد از درون و بیرون. آنها که ترجمان این درس الهی اند، بأیدی سفره، کرامٍ بَرَرِه‏‏، فرش‏‏ته ها اسامی فراوانی دارند، القاب فراوان دارند، اما کرامت انتخاب شده؛ ‏‏إنّه لقرآنٌ کریمٌ‏‏. این کتاب، کریم است. پیک این کتاب  کریم است، مدرّس اش هم کریم است، درس کرامت می دهد. اگر درس کرامت می دهد، چرا شما و ما این دین را تجزیه کردیم؟ ‏‏الّذین جعلواالقرآن عضین، الَّذینَ جعلوا الدین عضین، الّذین جعلوا الإسلام عضین‏‏. عضه، عضه؛ پاره، پاره؛ ارباً اربا عقل را کنار بردن، فهم انسان را از دین جدا کردن، این با کرامت انسان سازگار نیست.‏

‏هرمطلبی را که انسان از دریا شناسی و زیر دریا سازی تا سفینه های فضا نورد اگر بفهمد، برهانی باشد، حجّت شرعی است. اگر کسی در عمق دریا، بعد از اینکه برای او ثابت شده است طبق علوم ریاضی که اگر دست به فلان شاسی بزند، عده ای غرق می شوند؛ اگر این کار را کرد، آیا در قیامت جهنّم می رود یا نه؟ یقیناً جهنم می رود. آیا می تواند بگوید: خدایا! شما که در قرآن نگفتید در زیر دریا به آن شاسی دست نزن! یا خدا می گوید: این فهمی که من به تو دادم، آیه قرآن است؟! روایت ‏


‎[[page 376]]‎

معتبره است!‏

‏اگر کسی سوار سفینه شد، آنجا هم دست به یک کلید زد و خطر دید، خودش را به خطر انداخت، دیگران را در مخاطره قرار داد، آیا جهنّم می رود یا نه؟ یا عذاب می شود یا نه؟ آیا می تواند بگوید: خدایا! شما که در قرآن نگفتی، در روایت نگفتی وقتی به کره مریخ رفتی، دست به فلان شاسی نزن!! یا پاسخ اش این است: این فهم تو «‏‏مِنْ ما الهَمَه الله‏‏» است. تو چرا «‏‏ما اَنْزلهُ الله‏‏» را گرفتی؟ ما الهمه الله را رها کردی؟ این کتاب ما انزله الله است، آن فطرت تو، ‏و الهمها فجورها و تقواها‏ است. مگر آن مال خودت بود؟ مگر آن را تو در دستگاه های حوزه و دانشگاه داشتی، یا آن رامن به تو دادم؟ من گاهی (الهام) دارم. گاهی (انزال) دارم. هر دو حرف من است. اگر وهم و خیال و توهم و پندار است که مال خودت است. اگر علم است، قابل دفاع است. برهان عقلی است، حجّت است.‏

‏شما ببینید صدر و ساقة فقه ما این است: ‏یَدُلُّ عَلَیه العقل و النقلْ‏. عقلی که منزّه از خیال و قیاس و گمان و وهم است [عقل برهانی] سند فقه است. عقل برهانی سند اصول است. عقل برهانی سند کلام است. عقل برهانی سند تجربیات دینی است، عقل برهانی سند فیزیک است، سند شیمی است. می شود: «شیمی اسلامی». دیگر کسی نمی گوید: این فهم، فهم بشری است! مگر ما شیمی اسلامی داریم؟! اگر عقل اصول درست کرده با ‏و ما کُنّا مُعَذِّبینَ حتّی نَبْعثَ رسولاً‏، فحولی مثل شیخ انصاری معارف فراوان در آوردند؛ برائت عقلی درست کردند. در برابر برائت نقلی. أقل و أکثر درست کردند، حکم تکلیفی درست کردند، حکم وضعی درست کردند، همه را از این نیم خط فهمیدند، شده «اصول»، علم اسلامی. اگر ‏اَوَلمْ یروا أنَّ السّموات 


‎[[page 377]]‎

والأرض کانتا رتقاً ففتقْناهما‏، دهها آیه در قرآن کریم که درباره خلقت است، اگر زمین شناس، سپهر شناس، فیزیکدان، ریاضیدان با ما الهمه الله برود خدمت این آیات، از این مطالب استنباط کند، می گوید: خدا چنین کرد؛ چون خدا چنین کرد، من نباید زیر دریا دست به آن شاسی بزنم، وگرنه عذاب است. نباید در سپهر که رسیدم، دست به فلان کلید بزنم، وگرنه عذاب است. آن مسئله لاضرر و اینها هم امضای حکم عقل است، نه جزء پدیده های ابتکاری نقل باشد!‏

‏بنابراین کرامت انسان در خلافت اوست. خلافت او در این است که حرف مستخلف عنه را بفهمد و فهمیدن حرف او هم ابزاری دارد و آن ابزار را ذات أقدس إله به او داد. ما باید کرامت انسان را در او بدانیم که او را از خانه بیرون نکنیم، حق او را غصب نکنیم، عقل را نگوئیم بشری است، نه الهی! او را از سفرة دین بیرون نکنیم و دین را در نقل خلاصه نکنیم که نه دنیایمان تأمین می شود و نه آخرت ما. وقتی دنیای ما و آخرت ما تأمین می شود که علم و دین به جنگ هم نیفتند. شیعه و سنّی به جنگ هم نیفتند. مسلمان و مسیحی به جنگ هم نیفتند. انسان با انسان به جنگ هم نیفتد. وقتی می توانیم که عقل و نقل را کنار هم بنشانیم و آن معارف را هم کنار هم جاسازی بکنیم.‏

‏این هم یک بخش از مطلب.‏

‏امام راحل(رضوان الله تعالی علیه) اصرار داشتند که کرامت انسان را در همین فقه جامع بین فقه اکبر و اصغر و اوسط بدانند. یعنی معارف الهی، اعتقادیات، اصول دین، اخلاقیات و احکام دینی. همة اینها را جزء مطالب اصلی دین بدانند و این را در درون انسان جاسازی کنند، بگویند: این سرمایه هست.‏

‏انسان مثل این تپّه ماهور هائی که طوفان های هوایی این شن ها را به این صورت ‏


‎[[page 378]]‎

در آورده، نیست. این طوفان های کویری این شن ها را کنار هم جمع می کند، یک تپه درست می کند. در این تپه معدن نیست. انسان مثل این تپّه نیست. مرحوم کلینی نقل کرد: وجود مبارک رسول گرامی (ص) فرمود: النّاسْ مَعادن کَمعادِنِ الذّهبِ و الفضّه. انسان گوهر دارد، بی سرمایه خلق نشده.‏

‏چو دریا به سرمایة خویش باش                        هم از بود خود، سود خود بر تراش‏

‏در درون انسان گوهر هست. منتهی انبیاء مهندسان خوبی اند، زمین شناسان خوبی اند. معدن را کند و کاو می کنند. این یثیروا، یثیروا، یثیروا؛ جزء نبوت عامّه است، نه نبوّت خاصه. همه آمدند که اثاره کنند، ثوره کنند انقلابی به پا کنند، شکوفا کنند، این معدن ها را در بیاورند، بگویند: تو اینی! اگر انسان به معدن خود رسید، دیگر گدا طبعی ندارد! نه بیراهه می رود، نه کسی را می بندد. نه دستش پیش دیگران دراز است، نه دست کسی را قطع می کند. این خوی در این پسر پیغمبر بود. به سرمایة خویش بود.‏

‏حالا بنگرید، ببینید؛ ایشان گاهی دست به قلم می کرد، اعلامیّه می داد، کتاب می نوشت، فقه و فلسفه و امثال ذلک؛ دست به قلم می کرد که آثار نورانی داشت. یک وقتی هم این دستها، این انگشت ها را مشت کرد، گفت: من توی دهن این دولت می زنم و قبل از اینکه به دهن دولت بزند، دولت دهن بسته ساکت شد. خوب؛ این چه دستی است که اگر باز باشد، آن اعلامیه های جهان پسند؛ مشت بشود، عامل سقوط یک رژیم فاسد!! بنگرید، ببینید کدام دست است که اگر قهر کند، طاغوتی را ساقط می کند؛ مهر کند، جامعه ای را به دین جذب می کند!‏

‏یک بیان لطیفی اهل معرفت دارند که از همین آیات قرآن کریم گرفته شده؛ مادامی که انسان به فکر تکاثر است، دست اش به جیب اوست، یا چشم اش به کیف ‏


‎[[page 379]]‎

‏دیگران است. این قارونانه زندگی می کند، سرانجام گرفتار شکم زمین خواهد شد.‏

‏خَرجَ عَلی قُومهِ فی زینَتِه‏‏ می شود، خصفنا به وبداره الأرض می شود. یک شقُّ الأرضی است در برابر شقُّ القمر برای به کام فرو بردن قارون. پایان قارونی ها این است؛ هر کسی چشم اش به جیب اوست، قارونی فکر کرده. آن که می گوید: من خودم زحمت کشیدم، 30-40 سال درس خواندم، عالم شدم، همان حرف قارون را می زند. مگر آن بدبخت غیر از این گفت که: ‏‏إنّما أوتیتُه علی علمٍ عندی‏‏؟! امّا هر که گفت: خدای سبحان توفیق داد، من در کنار مأدبه او نشستم و چیزی گیرم آمد، او به جائی می رسد.‏

‏خوب، تکاثر منش ها چشم شان یا به جیب خودشان است، یا به کیف دیگران. اینها قارونانه زندگی می کنند و به کام مرگ می روند. امّا اگر کسی چشم اش به جَیْب او بود؛ او موسی گونه زندگی می کند. اگر دستی به جَیْب برد، از این جَیْب دستی به در آمد، می شود «قلم امام». و اگر دستی به جَیْب برد، از این جَیْب دستی به در آورد، می شود «مشت امام». مگر موسای کلیم، اوّل دست به عصا برد، یا اوّل دست به جَیْب کرد؟ فرمود: ‏‏ادخِلْ یَدَکْ فی جَیبِک تخرجْ بیضاءَ مِنْ غیرِ سوء‏‏. هر چه هست در جَیْب انسان است، در قلب انسان است. در صدر مشروح اوست.‏

‏کسی که دل تهی است، او فقط به جیب می نگرد. او یک قارون متحرّکی است. او اگر حرف موسی می زند، فکر قارونی دارد. نمی دانم یادتان باشد یا نه؛ قبل از انقلاب خواستند برای مولوی یک هزاره، چند صدمین سال بگیرند، آن طنّاز معروف گفته بود: ‏

‏تو که عقل و دین نداری                        چو ادای من در آری؟‏

‏تو که بندة دُلاری                                چو زنی دم از دِلار؟!‏


‎[[page 380]]‎

‏آنکه گرفتار تکاثر است، می تواند حرف کوثر بزند؟ او قبل از اینکه بمیرد، رسوا می شود مگر جهان جای بازی کردن است؟ مگر کسی می تواند با دین بازی کند؟! مگر می تواند با حکومت بازی بکند؟! مگر می شود بازیگر را امان بدهند؟! فرمود: کم ترین بازی با خون شهدا، ریختن آبروست. مواظب خود تان باشید، مواظب آبروهایتان باشید. ذرّه ای تجاوز از خون شهدا و پیام امام و فقه و امثال ذلک، با آبروریزی همراه است. مواظب آبرویتان باشید، مواظب آخرت تان باشید، مواظب دنیایتان باشید، مواظب کرامت تان باشید. ما شما را کریم خلق کردیم، این را رایگان از دست ندهید. به این فکر باشید در جیب تان چیزی باشد. خالی بودید، خودتان را به زحمت نیندازید. از خالی بند ها کسی چیزی نمی خرد؛ حواستان جمع باشد! اَدْخِلْ یَدَکَ فی جَیبِک. آنوقت این می شود «‏‏ید بیضاء‏‏»، یک. دست به عصا بزنی، می شود اژدها، دو. اگر جناب حافظ گفته بود:‏

‏چو انگشت سلیمانی نباشد                            چه خاصیّت دهد نقش نگینی‏

‏این مسبوق است به آن لطیفة مولوی؛ قبل از او، سالهای متمادی قبل از او. گفت: اگر دست موسوی نداری، به عصا دست نزن! وگرنه فرعون تو را می بلعد. تو با چی می خواهی بجنگی؟ با کی می خواهی بجنگی؟ اگر این ابزار است که آنها بیشتر دارند. پس یک چیزی داشته باش که آنها ندارند. آن چیزی که آنها ندارند و تو داری دل ات باید باشد، در جَیب ات باید باشد، نه در جیب  ات!‏

‏اگر امام راحل(‏‏رضوان الله تعالی علیه‏‏) به آن راه رسیده است،تازیانة علی یادش نرفته! وجود مبارک حضرت امیر بازار کوفه می رفت، تازیانه دست می گرفت، می فرمود‏‏: الفقه، ثمّ المتجّر‏‏. [این را خوب گوش بدهید؛ خوب گوش بدهید، یعنی خوب گوش بدهید]؛ الفقه، ثم المتجر. بعد فرمود: ‏‏مَنِ اتّجَرَ بغیر فقه فقد ارتطمَ فی ‏


‎[[page 381]]‎

‏الرِّباء‏‏. اینها تمثیل است، نه تعیین. یعنی تجارت بدون فقه آلودگی به ربا دارد. خوب سیاست چی؟ من ساس بغیر فقه چی؟ من دارس بغیر علمٍ چی؟ کسی بخواهد شروع فلسفه و عرفان بکند بغیر علمٍ، چی؟ این فقط مخصوص تجارت است؟ تازیانه برای بازار کوفه است؟ یا من ساس بغیر فقه فقد ارتطم فی الوبا؟! این فی الوبا در قبال فی الرِّیاء است. خطر تجارت، ربا است؛ خوب بله، همه مان می دانیم. امّا خطر سیاست وبا است. اما بیان وبا؛‏

‏وجود مبارک حضرت امیر نه تنها فصیح بود و بلیغ هم بود، بلکه فرمود: ما فرماندة کلّ سخنیم. ‏‏إنّا لاُمراء الکلام و فینا تنشیت عروقه و علینا تهدّلتْ عصونه. ما نه تنها فصیح و بلیغیم، نه تنها أفصحُ الناس و أبلغ الناسیم‏‏، فرماندة حرفیم. می فهمیم که حرف بزنیم، کجا حرف بزنیم، چه جور حرف بزنیم، با کی حرف بزنیم. این معنای فرماندة کل قوای حرف بودن است. 25 سال حرف نزد. آن کسی که چهار تا کلمه یاد گرفته، فوراً یادداشت می کند کجا بگوید، این اسیر الکلام است، نه امیر الکلام! همین که یک مطلبی را اینجا شنیده، یا یک جا خوانده، یا از کسی فهمیده، فوراً یادداشت می کند کجا بگوید. این می شود: اسیر الکلام! فرمود: ما فرماندة کل کلامیم. حرف در اختیار ماست، اسیر ماست. 25 سال اسیرانه او را حبس کردم؛‏

‏سیّدنا الاُستاد مرحوم علامة طباطبائی (‏‏رضوان الله تعالی علیه‏‏) فرمود: ادب علی این بود که در پیشگاه پیغمبر حرف نمی زند! خیلی حرف است. تمام این حرف هایش مال بعد از رحلت پیامبر است. این معنی ادب است. ادب آن ظرافت کار است. اگر کسی ظریف کار نباشد، می گویند: مؤدّب نیست.‏

‏عباس عموی پیامبر بود. گفتند: أنت أکبر أم رسول الله؟ تو بزرگتری یا آن حضرت؟ فرمود: هو اکبر و أنا اسن. او بزرگتر است، ولی سنّ من بیشتر است! این را ‏


‎[[page 382]]‎

می گویند: ادب. فرمود: ما ادیبیم. حرف در اختیار ماست. با بود پیامبر که کسی حرف نمی زند!‏

‏همین حرف سنائی را تربیت کرده. سنائی خیلی قبل از مولوی بود. مولوی برای هر کسی هم تره خورد نمی کند. حرف سنائی را در متن قرار می دهد، به عنوان شرح چندین بیت بلند در شرح سخنان سنائی حرف می زند. سنائی می گوید: با بود پیامبر، در جهان کسی حقّ حرف ندارد. مصطفی اندر جهان، آنگه کسی گوید که عقل! عقل در برابر نقل است، نه در برابر وحی! آنچه که یک فقیه، یک محدّث، یک متکلّم، یک مجتهد از روایات استفاده می کند، این محصول فهمی است که این آقا از روایت دارد؟ آنچه را که یک مبرهن از برهان های عقلی استفاده می کند، این عقل در برابر نقل است، نه در برابر وحی.‏

‏مصطفی اندر جهان، آنگه کسی گوید که عقل!  آفتاب اندر سما، آنگه کسی گوید سها؟‏

‏«سُها» آن ضعیف ترین و کوچک ترین و کم رنگ ترین ستارة آسمان است که افراد سلیم الباصره یا ضعیف الباصره را با او می آزمودند. اگر کسی شب می توانست ستاره سها را ببیند، می گفتند: چشم اش سالم است. می گوید: همة عقلاء، الآن اگر 7 میلیارد بشری که روی زمین اند، همه اینها در حدّ مرحوم فارابی و بوعلی بودند، باز صادق بود که خدا بفرماید: ‏لقد بعث فی الأمیّین رسولاً‏! آن یک کسی دیگر است، یک چیز دیگر است. از ابدیت خبر دارد، از ازلیّت خبر دارد، از آینده خبر دارد، از گذشته خبر داد، اینها یک راه دیگر است.‏

‏خوب؛ حالا اگر کسی خواست سخنان حضرت امیر را بشنوند، فرمود: ما نه سرلشکریم، فرماندة کل سخن هستیم. کی حرف بزنیم؛ آنقدر سخن در اسارت ماست که 25 سال من این را اسیر کردم. گفتم: ساکت باش و ساکت شد. هیچ حرف ‏


‎[[page 383]]‎

‏نزد. وقتی هم که حرف به دست او افتاد، حالا شروع کرد به خطبه خواندن. یک وقت خطبه را آنقدر خواند و خواند و خواند که مخاطب جان سپرد در جریان «خطبة همام».‏

‏با اینکه این است؛ فصیح است، بلیغ است، أفصح الناس است، أبلغ الناس است، بعضی از کلمات را تکرار کرده و آن کلمة «وبا» است. این کلمة وبا مثل سل و سرطان نیست. خوب اگر کسی سرطان گرفت یا ایست قلبی داشت، یک بیماری آبروبر نیست. خوب ایست قلبی و مرد و دفن می کنند. امّا اگر کسی وبا گرفت، یک بیماری آبرو بر است. لحظه به لحظه طاس و لگن می خواهد. وبا یک بیماری آبرو بر است. این کلمة وبا در نهج البلاغه زیاد آمده است. این نه برای اینکه علی لغت ندارد! او برای اینکه به ما بفرمایند: سیاست بدون فقه آدم را آبرو ریز می کند، بلأخره؛ مَنِ اتّجر بغیر فقهٍ فقد ارتطم فی الرّباء. این تمثیل است، نه تعیین. من ساس بغیر فقه فقدْ ارتطم فی الوباء! این ارتطاب در وبا را به این صورت بازگو کرده؛ فرمود دنیا، مرتع وبی است، یعنی این چراگاه وبا خیز است، آبرو بر است. شما چه آنهائی که در این لباس بودند، چه آنهائی که در لباس دیگر بودند، در طی این 27 سال دیدید. مگر می شود با دین مبارزه کرد؟ بازی کرد؟! این لحظه به لحظه شماره می کند تا آبرو را ببرد. فرمود: مبادا خدای نکرده یک میلی متر...؛‏

‏یک وقتی،این مطلب را توی پرانتز عرض کنم تا معلوم شود این پسر پیغمبر چرا اینقدر مورد عنایت الهی بود! آن روز ما شورای عالی قضائی یک مسئولیتی داشتیم. به عرض امام رساندند که بعضی از دستگاه ها گاهی خلاف شرع انجام می دهند. همة ما ها را خواستند. از تک تک این آقایان اقرار گرفتند و شهود هم شهادت دادند. وقتی من دیدم برای ایشان ثابت شد که در فلان جا خلاف شرع پیدا شده، [خدایم شاهد ‏


‎[[page 384]]‎

‏است] دیدم صورت این پسر پیغمبر سرخ شد، مثل اینکه به ناموس او هتک حرمت شده! این دین را ناموس می دانست. اگر به کسی بگویند: به ناموس تو تعدّی شده، تحمّل می کند؟ او تصمیم می گیرد، اما با صورت سرخ! دیدم مثل آتش شد. این را می گویند دین!!! ‏‏من اتّجر بغیر فقه فقد ارتطم فی الرّباء‏‏، ‏‏من ساس بغیر فقه فقد ارتطم فی الوباء‏‏.‏

‏مگر کسی که شش هزار سال با نفاق عبادت کرد، می شود از دست او به آسانی درآمد؟! کی الآن در کمین ماست؟ بوش و امثال بوش که ابله تاریخ اند، اینها در کمین مایند؟ یا عدوّ مبین به نام شیطان در کمین ماست؟ مگر او کم موجودی است؟ حدأقل شش هزار سال سابقة عبادی دارد. بیان نورانی حضرت امیر این است که معلوم نیست این شش هزار سال، شش هزار سال ما ها باشد که 365 روز است، یا بیشتر. خوب کسی که شش هزار سال سابقة عبادی و نفاق را دارد و یکجا همه را سوزانده، آن وقت این به ما رحم می کند؟ قسم خورده؛ گفته: من از اینها سواری می گیرم. لاحتنکنّ ذرّیّته. من احتناک می کنم. حنک و تحت حنک این ها را می گیرم تا به من سواری بدهند! هرجا من می خواهم، بروند. مگر این کار آسانی است؟‏

‏اگر نبود نماز شب امام، نبود خلوص او، نبود توسّل او، نبود ضجّه و نالة او، نبود آن أربعین گیری های او، اینقدر محفوظ نمی ماند در این طوفان. هر روز ما در مملکت (سونامی) داریم. مگر سونامی این است که فقط بدن را رها کند؟ آنکه بتواند جان را منقلب کند، آن از هر سونامی بدتر است. اگر این است، ما باید خیلی مواظب مان باشیم. این همایش ها برای همین است، که ما کریم ایم. ما از آسمان بزرگتریم، از زمین بزرگتریم، از دریاها بزرگتر یم، از تمام معادن روی زمین، معدن گاز و نفت بزرگتریم. هر دو طرف اش در قرآن کریم است.‏


‎[[page 385]]‎

‏اگر ان شاء الله کرامت مان در سایة خلافت مان تأمین شد، که برابر بخش پایانی سورة مبارکه احزاب با ما سخن می گویند: إنا عرضنا الأمانه علی السموات والأرض و الجبال فأبین أن یَحمِلنَها و اشفقن منها و حملها الإنسان. آنوقت می گوئیم: آسمان بار امانت نتوانست کشید و ما کشیدیم. امّا اگر خدای ناکرده سیاست مان بدون فقه بود، تجارت مان بدون فقه بود، معرفت ما بدون فقه بود، فلسفه و کلام ما بدون فقه بود، اینجا تک تک جزئیات را خدا می شمارد، از ما اقرار می گیرد. می گوید: تو بزرگتری یا کوه؟ تو بهتری یا زمین؟ تو بهتری یا...؟ ‏‏ءَأنتُم أشَدُّ خلقاً أم السّماء بناها‏‏. إنّک لن تخرق الأرض و لن تبلغ الجبال طولاً. زمین از تو بهتر است، کوه از تو بهتر است، آسمان از تو بهتر است، آخر تو به چی می ارزی؟ پس هر دو را گرفته. از آنجا آسمان بار امانت نتوانست کشید، انسان می کشد. اگر خلیفة الله بود، کرامت دارد. باری می کشد که آسمانها عاجز ند، زمین عاجز است. اگر خدای ناکرده خلیفه الله نبود، غاصبانه از مهر خلافت استفاده کرد، از خلافت می افتد، از کرامت می افتد. آنگاه در این گفتگو تک تک جزئیات را خدا به رخ او می کشد. زمین از تو بهتر است، آسمان از تو بهتر است، هر چه که تو می گذری، از تو بالاتر است‏‏. إنّک لن تخرق الأرض و لن تبلغ الجبال طولاً. ءَأنتم أشدُّ خلقاً ام السماء بناها‏‏، اینها است.‏

‏بنابراین اگر کسی بخواهد إن شاء الله در فضای باز دین نفس بکشد، راهش این است. و امام (‏‏رضوان الله تعالی علیه‏‏) یک الگوی خوبی بود. بالاتر از همة اینها آن پیامبر أعظم که این سال از طرف مقام معظم رهبری، سال آن ذات مقدّس ارائه شده است که سعی همة ما بر این باشد که از آن ذات مقدس کمک بگیریم. بیانات آن حضرت را نصب العین قرار دهی؛ شاید وقتی هم به عرضتان رسید که مبادا خدای ناکرده ما طرزی زندگی بکنیم، طرزی رفتار بکنیم که وجود مبارک پیامبر در زندگی ‏


‎[[page 386]]‎

ما نباشد. شما اگر بیشتر به وجود مبارک پیامبر انس بگیرید، می بینید این 13 معصوم به وسیلة پیامبر به قرآن می رسند. سخنان او، نامه های او؛ اگر امام یک نامه ای نوشت برای گورباچف، [من نمی دانم آن شرح کتاب آوای توحید (شرح نامه حضرت امام خمینی (ره) به گورباچف به قلم حضرت آیت الله جوادی آملی «مدظلّه») را خواندید یا نه؟، «چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی»!‏

‏این پیامبر أعظم نامه برای دو امپراطوری قوی آن روز نوشت؛ مگر خاور میانه بیش از دو امپراطور داشت؟ یکی شاهنشاهی کسراهای ایران بود، یکی هم قیصر های روم. یکی در شرق حجاز بود، یکی در غرب حجاز و همین پیامبر اعظم برای هر دو نوشت: می آئید یا بیارمتان؟! این می شود. این نامه کجا، نامة علی بن أبیطالب که برای مالک نوشته کجا! پیامبر اعظم، یعنی پیامبر اعظم. و می آئید یا بیارمتان؟! آن روز در خاورمیانه غیر از این دو قدرت نبود. این همان جَیب است. و این جیب را همة ما می توانیم داشته باشیم. منتهی ما در دامنه، آنها در قلة ما در یک درجه و دو درجه، آنها در درجة میلیاردی!‏

‏اگر نبود، به ما نمی گفتند؛ همین آیاتی که در طلیعة همایش خواندند، ‏و لقد کان لکم فی رسول الله اسوهٌ حسنه‏.‏

‏من در خودم احساس خستگی می کنم. امیدواریم که شما را خسته نکرده باشم.‏

‏من مجدّداً مقدم شما را گرامی می دارم. از برادر بزرگوار، ما هم حق شناسی می کنیم. از آیات، حجج اسلام، مسئولان محترم نظام، مهمانان داخل، خارج، عزیزانی که از راه دور و نزدیک آمده اند حق شناسی می کنیم. مقدمتان را گرامی می داریم. امیدواریم که ذات أقدس إله این سفر شما را پر برکت قرار بدهد. بتوانید یک رسول امین باشید. بگوئید: ما از امُّ القرای  ایران اسلامی رفتیم. پیام امام، راه امام، نام امام را ‏


‎[[page 387]]‎

به کشور هایتان إن شآءَ الله ببرید.‏

‏ما معمولاً بعد از سخنرانی چند جمله هم دعا می کنیم؛ پروردگارا! تو را به اسمای حسنایت قسم، امر فرج ولیّت را تسریع بفرما! نظام اسلامی، مقام معظّم رهبری، مراجع بزرگوار تقلید، حوزه های فقهی، فرهنگی، دانشگاهی، همه در سایة امام زمان حفظ بفرما! دولت ما، ملّت ما، مملکت ما، تمامیّت أرضی ما، جوانان ما، مهمانان عزیز، حضّار گرانقدر، همه در سایة امام زمان حفظ بفرما! حوائج مشروعة همة ما را در سایة امام زمان برطرف بفرما! بیماران مان در سایه امام زمان شفا مرحمت بفرما! أرواح مؤمنان عالم، معلّمان ما، امام راحل، شهدای انقلاب و جنگ را در سایة رحمت بی انتهایت با انبیاء محشور بفرما! امنیّت مناطق مسلمان نشین، مخصوصاً ایران، عراق، افغانستان، فلسطین و لبنان و سوریه را در سایة امام زمان حفظ بفرما! آبروی ما را در دنیا و آخرت در سایة امام زمان حفظ بفرما! لحظه ای ما را در سایة امام زمان از لطف خودت محروم مفرما! حشر ما را با خاندان عصمت و طهارت قرار بده!‏

‏غفر الله لنا و لکم‏ 

‏والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته‏

*. زندگی نامه

‏آیه الله عبدالله جوادی آملی، در سال 1312 شمسی در آمل به دنیا آمد.‏

‏پس از به پایان رساندن سال ششم ابتدایی، در سال 1325 شمسی، با پیشنهاد پدر و علاقۀ وافر، وارد حوزۀ علمیلۀ آمل شد و تا سال 1329 در آن شهر به تحصیل پرداخت و بخشی از درس های سطح را در آن جا به پایان برد. پس از آن رهسپار تهران شد و در مدرسه مروی که از بهترین مدارس آن روز بود. پذیرفته شد و به خواندن رسائل و مکاسب مشغول گردید.‏


‎[[page 388]]‎

استاد جوادی آملی، درس های رسائل و مکاسب را در محضر آیت الله سید عباس فشارکی، آقای شیخ اسماعیل جاپلقی و آقا شیخ محمد رضا محقق خواند. در بخش فلسفه نیز، شرح منظومه، طبیعیات، اشارات و بخشی از اسفار را نزد حاج شیخ ابوالحسن شعرانی و مقداری از شرح منظومه و شرح اشارات و بخشی از اسفار را خدمت آیت الله حاج میرزا مهدی محی الدین الهی قمشه ای که عارفی بی نظیر و صاحبدلی بی بدیل بود فرا گرفت برای آموختن شرح فصوص ابن عربی (شرح قیصری بر فصوص) به محضر آیت الله محمد حسین فاضل تونی رفت و درس های خارج فقه و اصول را نزد شیخ محمد تقی آملی آموخت؛ ضمن این که در علوم معقول نیز از ایشان بهره های فراوان می برد.‏

‏با هجرت به قم، در سال 1334 شمسی در درس آیات عظام: بروجردی، امام خمینی (ره)، علامه سید محمد حسین طباطبائی، محقق داماد و میرزا  هاشم آملی حاضر شد. وی، ویژگی بارز درس امام خمینی را پرورش روح دقت و آزادگی علمی می داند و بر حکیمانه بودن دیدگاه های امام در درس های حوزوی تأکید می کند.‏

‏استاد جوادی آملی، حدود 25 سال از محضر علامه طباطبائی در علوم نقلی و عقلی بهره برد و در خلوت و جلوت، انیس این مفسر بزرگ قرآن کریم بود.‏

‏ایشان، تا کنون خدمات علمی و فرهنگی شایان توجهی را انجام داده است. از سال های نخستین تحصیل به تدریس و تربیت طلاب مبتدی می پرداخته است و تا کنون، شاگردان بسیار مفیدی به عالم اسلام تقدیم کرده است.‏

‏از خدمات مهم فرهنگی استاد جوادی آملی، تأسیس مؤسسۀ تحقیقاتی و نشر «اسراء» در سال 1372 است.‏

‏ایشان، تاکنون کتابهای بسیاری در زمینههای گوناگون، از جمله تفسیر، فلسفه، کلام، فقه و اصول نگاشته است که به برخی از آنها اشاره میشود:‏

‏تسنیم، تفسیر قرآن کریم (تاکنون 4 جلد) ‏

‏تفسیر موضوعی قرآن کریم (در 15 جلد)‏

‏رحیق مختوم (2 جلد) ‏

‏ولایت فقیه‏


‎[[page 389]]‎

عصارۀ خلقت، دربارۀ امام زمان(عج)‏

‏عید ولایت ‏

‏ولایت در قرآن‏

‏ولایت علوی‏

‏تجلی ولایت‏

‏حکمت علوی‏

‏ظهور ولایت‏

‏دنیاشناسی و دنیاگرایی در نهجالبلاغه‏

‏علی(ع) مظهر اسمای حسنای الهی‏

‏وحدت جوامع در نهج البلاغه‏

‏حیات عارفانۀ امام علی(ع)‏

‏انتظار بشر از دین‏

‏بنیان مرصوص امام خمینی‏

‏شریعت در آینۀ معرفت‏

‏زن در آینۀ جلال و جمال‏

‏حماسه و عرفان‏

‏صهبای حج‏

‏فلسفۀ حقوق بشر‏

‏تبیین براهین اثبات خدا‏

‏حکمت نظری و عملی در نهج البلاغه‏

‏مراثی اهل بیت ‏

‏حکمت و عبادات‏

‏گنجور عشق‏

‏کتاب الخمس‏

‏اسرار الصلوه‏


‎[[page 390]]‎

علی بن موسی الرضا(ع) و القرآن کریم‏

‏علی بن موسی الرضا(ع) و الفلسفه الالهیه‏

‏کتاب الحج‏

‏بسیاری از کتابهای استاد نیز تاکنون منتشر نشده و مؤسسۀ اسراء مشغول تدوین و چاپ آنهاست.‏

‏ایشان که از یاران صدق و از شاگردان مبرَز امام خمینی بود، و در سالهای مبارزه برضد رژیم شاه از هیچ کوششی دریغ نمیورزید. از سال 1342 همراه امام بود و در طول این دوران، بارها دستگیر و مورد بازجویی ساواک قرار گرفت.‏

‏پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران نیز در مسؤولیتهای گوناگونی به انجام وظیفه پرداخت. در سالهای آغازین انقلاب، با حکم امام خمینی به ریاست دادگاه انقلاب و حاکمیت شرع منصوب شد و همچنین عضو شورای عالی قضایی بود. از دیگر فعالیتهای ایشان در آن دوره، تدوین لایحۀ قصاص بود.‏

‏ وی، سفرهای گوناگونی به کشورهای مختلف جهان، با انگیزههای تبلیغی و سیاسی انجام داده است. یکی از مهمترین آنها سفر به شوروی سابق برای تسلیم پیام امام خمینی (ره) به گورباچف، (رهبر وقت اتحاد جماهیر شوروی) بود که از دید صاحب نظران جهانی، پدیدهای بسیار مهم تلقی میشد. از دیگر سفرهای مهم وی، سفر به نیویورک و شرکت در نشست ادیان و ابلاغ پیام مقام معظم رهبری بود که پیام رهبر ایران را در آن قرائت کردند.‏

‏از دیگر مسئولیتهای وی، عضویت در مجلس خبرگان قانون اساسی و نیز عضویت در مجلس خبرگان رهبری در دورههای اول و دوم بود. وی همچنین از اعضای جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیۀ قم، پیش و پس از انقلاب اسلامی بوده است و هم اکنون نیز امامت نماز جمعۀ شهر مقدس قم را برعهده دارد. ایشان، هم اکنون در حوزۀ علمیۀ قم به تربیت طلاب میپردازد.‏

‏ ‏

‎[[page 391]]‎

انتهای پیام /*