ققنوس سرگردان

کد : 155714 | تاریخ : 14/04/1396

‏‏ققنوس سرگردان‏

‏‏پرویندخت امینی‏

‏‏ ‏

‏‏عجیب است اینکه می بینم‏

‏‏به همراه دل دیوانه ام امشب‏

‏‏زمین و آسمان هم زار می گریند‏

‏‏و من بیگانه از خویشم‏

‏‏از این سر در گریبانی‏

‏‏و غوغای هزران حسرت و اندوه پنهانی‏

‏‏درین ویرانسرای خسته از ظلمت‏

‏‏وجودم همچو ققنوسی‏

‏‏که بنشسته است‏

‏‏ بر کوه غم و حسرت‏

‏‏و می جوید نشان از آتشی دیرین‏

‏‏که بگریزد از این ماتم و ماتم ها که‏

‏‏می سوزد سراپای وجودم را‏

‏‏نمی دانم که بگریزم به دنیای کدامین واژه‏

‏‏درشعرم‏

‏‏که از آوای هجرانش مرا از خود رها سازد‏

‏‏و یکدم گر دلم:‏

‏‏از درد و رنج و غم رها سازد‏

‏‏از این بی همزبانی ها جدا سازد‏

‏‏مرا با ناله ی نی همنوا سازد‏

‏
‏
‎[[page 203]]‎‏

و با روح خدایم آشنا سازد‏

‏‏از آن پس‏

‏‏همره آلاله های دشت‏

‏‏بر سوگ تو بنشینم ‏

‏‏و با یادت‏

‏‏چراغ دل برافروزم‏

‏‏چو شمعی تا سحر سوزم‏

‏‏که شاید روح سرگردان من یکدم‏

‏‏نشانی جوید از آن مهر جاویدان‏

‏‏ ‏

‏

‏‎[[page 204]]‎

انتهای پیام /*