لحظه های آشنا با درد

کد : 155724 | تاریخ : 14/04/1396

‏‏لحظه های آشنا با درد‏

‏‏مژگان دستوری‏

‏

‏وقتی از ما دل بریدی لحظه ها‏

‏‏لحظه هایی آشنا با درد بود‏

‏‏لحظه های گریه و ماتم، سکوت‏

‏‏لحظه های هولناک و سرد بود‏

‏‏ ‏

‏‏هر سحر در دشت سبز عاطفه‏

‏‏غرق شبنم بود چشم لحظه ها‏

‏‏من خودم دیدم که یک پروانه هم‏

‏‏اشک غم می ریخت اما بی صدا‏

‏‏ ‏

‏‏کاش بودی آن زمان یک نوجوان‏

‏‏گوشه تابوت را چسبیده بود‏

‏‏جیغ می زد: «نه نرو بابای من»‏

‏‏ناله هایش هر کجا پیچیده بود‏

‏‏ ‏

‏‏شب که می شد شهر ماتم می گرفت‏

‏‏بوی غربت موج می زد در هوا‏

‏‏در جماران کوچه ها یخ بسته بود‏

‏‎[[page 193]]‎‏

اشک بود و ناله ی وا رهبرا!‏

‏‏ ‏

‏‏خوب من در ماتمت ما سوختیم‏

‏‏سینه هامان خانه اندوه شد‏

‏‏غم میان چشمهامان لانه کرد‏

‏‏ریشه های درد بس انبوه شد‏

‏‏ ‏

‏‏حال گرچه نیستی در بین ما‏

‏‏حرفهایت آشنای ذهن ماست‏

‏‏بی تو پاییزیم اما تا ابد‏

‏‏قاب عکست روبروی سینه هاست‏

‏‏ ‏

‏

‏‎[[page 194]]‎

انتهای پیام /*