مثنوی انقلاب

کد : 165528 | تاریخ : 01/09/1396

‏‏مثنوی انقلاب‏

‏‏سر برزدیم از تف طوفان کربلا‏

‏‏جوشید کان خون شهیدان کربلا‏

‏‏سربرزدیم و در نفس های و هو شدیم‏

‏‏سربرزدیم و لالۀ صحرای او شدیم‏

‏‏از جانب مشارق روزان شب نشست‏

‏‏سربرزدیم و بیرق خورشیدمان به دست‏

‏‏تا روز را به حال تلاطم در آوریم ‏

‏‏خورشید را به باور مردم درآوریم ‏

‏‏امواج گر گرفته کف گشته خدا ‏

‏‏راهی شدیم خیل به صف گشته خدا ‏

‏‏راهی شدیم در صف طوفان نوح او ‏

‏‏ما راهیان خشم و جلودار، روح او ‏

‏‏راهی شدیم روی زمین را طرف - طرف ‏

‏‏آزاد کرد، مسجد الاقصایمان هدف ‏

‏‏می گفت پیر اگر جریانیست از خدا ‏

‏‏این انقلاب خود فورانیست از خدا ‏

‏‏می گفت چند از آتش ما جهان رصد کنند ‏

‏‏گرد و غبار جامۀ دین را لگد کنند ‏

‏‏ما خویشِ خویش و جملۀ عالم برون ما ‏

‏‏دین یکسره جمود شده با سکون ما ‏

‏‏می گفت و تازه گفتنی اش گل دوانده بود ‏

‏‏بسیار گفتنیش که ناگفته مانده بود ‏

‏‏لب بست و ما به سوز صدایش نیازمند ‏

‏‏دنیا به چشمهای رسایش نیازمند ‏

‏‏آورد خال و سینۀ عاشق نمودمان ‏

‏‏آورد چشم داشت شقایق گشودمان ‏

‏

‏‏سر برزدیم از تف طوفان کربلا ‏

‏‏جوشیدگان خون شهیدان کربلا ‏

‏‏سربرزدیم و پیشرو ما تمام، تو ‏

‏‏ما بندگان بی سروپا و امام، تو ‏

‏‏ایمان ماه تصور خندیدن تو بود ‏

‏‏اصلاً تمام مذهب ما دیدن تو بود ‏

‏‏این دشت اگر نظام شقایق گرفته است‏

‏‏از نظم مژه های تو منطق گرفته است‏

‏‏سید بلند شو! همگان آدم توئیم ‏

‏‏از بلخ تا نجف همه در پرچم توئیم ‏

‏‏گو بر دهان صبر زمانه برافکنیم ‏

‏‏تا کعبۀ وهابیت از کعبه برکنیم ‏

‏‏گودت را به تبفه هیجا درآوریم ‏

‏‏تا دود از دماغ تماشا بر آوریم ‏

‏‏ما انقلاب خون حسینیم تیغ را ‏

‏‏فرمانبران پیر خمینیم تیغ را ‏

‏

‏‏سربرزدیم از کف طوفان کربلا ‏

‏‏جوشیدگان خون شهیدان کربلا ‏

‏‏سید رضا محمدی ‏

‏‎[[page 291]]‎

انتهای پیام /*