مستی

کد : 170795 | تاریخ : 22/03/1397

‏‏مستی‏

‏‏ ‏

‏‏مستی! اگر از میکده اش دور بیفتد‏

‏‏در باغ جهان رونق انگور بیفتد‏

‏‏باید دل من پنجره ای داشته باشد‏

‏‏کز جام تو بر صورت او نور بیفتد‏

‏‏انگار تو ای پاک! چنان است که خورشید‏

‏‏از چرخش منظومه ی خود دور بیفتد‏

‏‏ مستی! همه آن لحظه ی سرخی ست که هر صبح‏

‏‏چشمان تو بر دیده انگور بیفتد‏

‏‏آیینه ای از چشم تو در ابر ببالد‏

‏‏دسته گلی از دست تو در«هور» بیفتد‏

‏‏آنروز که دنیا هوسی بود که می خواست‏

‏‏ناخواسته! پای صنم زور بیفتد‏

‏‏تو بانگ زدی جانب خورشید گرفتی‏

‏‏تا ظلمت این ننگ لب گور بیفتد‏

‏‏خاک از گهر پاک تو خاشاک بماند‏

‏‏شور از تب آشور تو از شور بیفتد‏

‏‏بادی که زند سرمه به چشمان من ای کاش‏

‏‏در گوشه ای از چشم تو چون مور بیفتد‏

‏‏من منعکسم در تو و هرگز نگذارم‏

‏‏بر ساحت این آیینه«هاشور» بیفتد‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏                     ‏‏مرتضی‏‏ حیدری آل کثیر‏

‏‎ ‎

‏‎[[page 180]]‎

انتهای پیام /*