«1» ، «2»

کد : 172375 | تاریخ : 06/06/1397

‏‏«1»‏

‏‏ ‏

‏t4‏

اماما جاودان جادوی جامت هست‏

‏‏کلامت آشنا گاهی‏

‏‏نگاه بی کلامت هست‏

‏‏که دائم عشوه می ریزد‏

‏‏طرب در جام انگیزد‏

‏‏چنانم کرده ای بی پا و سر چندیست‏

‏‏خنک آنکو کزین دیدار‏

‏‏گرو برده ست از هر باد‏

‏‏به سان برگ‏

‏‏به حکم این هوای هر دمش بس جلوه گشتم‏

‏‏خواه‏

‏‏بسوزد دامنم پاییز شورانگیز‏

‏‏و یا خواهی چه باشد‏

‏‏هرچه بادا باد‏

‏‏اماما جاودان جادوی جامت ریز‏

‏‏که نقش از لاله بستم سینة توحید‏

‏‏نگاهم شادی پیرانه دردیست‏

‏‏مگر تا کوچ شاید نابهنگامی‏

‏‏به شوقی شاخه ای جامی‏

‏‏دهی آن مایة امید‏

‏‏مگر بر شاخساران شکوفا عصمت ژرفیست‏

‏‏نمی دانم ترا بر لب‏


‎
[[page 184]]

‏‏حدیث بکر نیلوفر‏

‏‏و یا در گوش‏


‏t3‏

ز دریای عمیق سوسن احساس ما‏

‏‏حرفیست‏

‏‏اماما آرد آیا قاب‏

‏‏ترا در چهره رویاروی‏

‏‏مهتاب‏

‏‏گمانم خورده عشق از روی نابت آب‏

‏‏وگرنه این همه پیری‏

‏‏و این دیوانگان زجر زنجیری‏

‏‏به دستت چون درافتادند‏

‏‏و اضدادی که روشان خارة تشویش‏

‏‏به پایت چون برافتادند‏

‏‏کنون شب چیره بر پرواز‏

‏‏کنون شب تیره در آهست‏

‏‏کنون شب خیره بر اطراف این راهست‏

‏‏سیه دوری خصال مهر‏

‏‏بیگانه‏

‏‏عطش روزی‏

‏‏نه آبی کش فروکش سازم و سوزم‏

‏‏و هی بر خار ناهنجار آید پای‏

‏‏خلیده دست باور نیز‏

‏‏و چشم آسمان چون کاسة خون است‏

‏‏شقایق از حریم عشق بیرون است‏

‏‏اماما جاودان جادوی جامت باز‏

‏‏نیاز این به داس افسرده گلهای بهارانه‏

‏‏چه گویم مأمنی یاری‏

‏‏نگاه طرّه طرّاری و عمر پیر عیّاری‏


‎
[[page 185]]

‏‏بسی تا هر چه آرام داستان خویش‏

‏‏چراغی برکنم تا صبح و آنگه‏

‏‏موی سر بندم‏

‏‏کجا هر جا بَرَد راهم‏


‏t11‏

کدامین بود خواهد جلوه اشراق‏

‏‏روم آنگونه می رفتند عشّاق‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏

‏‏«2»‏

‏‏ ‏

‏‏فلک پیر است و هر چشمی نشان دارد‏

‏‏چه باک از زندگی یا مرگ‏

‏‏خنک مائیم و باشد یک وجب جانی‏

‏‏سواد دیده ای بوسم که جانش رفته می دیدم‏

‏‏و جانم رفته می بینم‏

‏‏«حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم»‏

‏‏سخن با واج های یاسمن سیّال می کردی‏

‏‏به نرم آهنگ دلریشان آزادی‏

‏‏زدی راهی و ره در پرده ها دنبال می کردی‏

‏‏اماما جاودان جادوی جامت‏

‏‏شب همه شب‏

‏‏که ماه از حلقه بیرون است و گوش آویز مجنون است‏

‏‏لبالب می شود هر دم‏

‏‏خوشا این بیکران خلق عرفانی‏

‏‏چه می دانم‏

‏‏نگنجد در بیان الکن سوسن‏


‎
[[page 186]]

‏‏و می خوانی‏

‏‏منوّر قدسیان خاک را اینجا‏

‏‏دلی دریا به دریا می سپارم باز‏

‏‏هلا موجی که برخیزنده در جان است‏


‏t2‏

بلوغ لحظه های نیلی این عشق‏

‏‏بدو تا التجا بردن‏

‏‏فنا در سینه دریای طوفان است‏

‏‏به ناگه ساحلی هرچین دامن تَر‏

‏‏بدان بگرفته دریا دست‏

‏‏نگاهم رفت و با زیبائیش پیوست‏

‏‏تو گویی زندگی آرامش پیر است‏

‏‏بیا بنگر‏

‏‏چو دل در قُدس نرگس می شکوفد‏

‏‏چشم دل چونست‏

‏‏دمی افتاده در میدان‏

‏‏دمی غلتیده در خون است‏

‏‏درشت و خرد این صحرای ناهمگون‏

‏‏به جبر خار‏

‏‏که دارد پیچ پیچ نقش ناهنجار‏

‏‏ردّ درد و راه مار‏

‏‏شیار تلخ می خوابد‏

‏‏فرو در سینه اش چندین‏

‏‏کمین کژدم و کژ چنگ و کژ نیّت‏

‏‏به نیش اندر چه فریاد است‏

‏‏این ناله‏

‏‏خدا را خضر زنبق پی‏

‏‏به خون اندر چه بیداد است‏

‏‏این لاله‏


‎
[[page 187]]

‏t1‏

کنون دستی بر افشاندن‏

‏‏که وقت عزلت هشیار با گلهاست‏

‏‏همین تا سر نماند‏

‏‏بی ستاره‏

‏‏بستر تاریک‏

‏‏امام آن پیر جام و جنگ‏

‏‏قلندر سوز و رند افروز‏

‏‏که زد تیپا به نام و ننگ‏

‏‏می آید‏

‏‏بلی آن مأمن حتّی‏

‏‏[سرشت صدق آیینه‏

‏‏بلی آن یار دیرینه‏

‏‏جهانش بود رام و رنگ‏

‏‏می آید.‏

‏‏...‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏

‏‎ ‎

‏‎[[page 188]]‎

انتهای پیام /*