چند ترانه از مصطفی محدثی خراسانی

کد : 173209 | تاریخ : 30/07/1397

‏‏ چند ترانه از مصطفی محدثی خراسانی‏

‏‏ ‏

‏‏امّت و امام‏

‏‏ ‏

‏tazini2‏

پیغام تو را به جان خریدیم امام‏

‏‏با گوش دل و روان شنیدیم امام‏

‏‏در شادی و غم هماره امّت با توست‏

‏‏ما نیز از آن زهر چشیدیم امام‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏

‏‏پیام امام‏

‏‏ ‏

‏‏باران شد و بر کویر تب دار نشست‏

‏‏مرهم شد و بر زخم دل زار نشست‏

‏‏ای پیر، پیام آتشینت آن روز‏

‏‏چون صاعقه بر خرمن کفّار نشست‏

‏‏ ‏


‎
[[page 236]]

‏‏آفتاب راه‏

‏‏ ‏

‏‏خورشید پرندۀ نگاهم باشد‏

‏‏کوهی همه نور تکیه گاهم باشد‏


‏Tazini8‏

تردید نمی کنم به پایان سپید‏

‏‏تا چشم تو آفتاب راهم باشد‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏

‏‏تسلیت‏

‏‏ ‏

‏‏پر خاطره دفتر تو باشد ای باغ‏

‏‏این قلب کبوتر تو باشد ای باغ‏

‏‏پژمرد گلی، تسلیتم را بپذیر‏

‏‏این غم، غم آخر تو باشد ای باغ‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏

‏‏مجال فریاد‏

‏‏ ‏

‏‏در حنجره بال بال فریادی هست‏

‏‏انگار هنوز حال فریادی هست‏

‏‏تو وقف زبانِ بستۀ این خلقی‏

‏‏تا در نفست مجال فریادی هست‏


‎
[[page 237]]

‏‏تو را می خواند‏

‏‏ ‏

‏‏این سینۀ پردرد تو را می خواند‏


‏tazeeni6‏

این خسته ترین مرد تو را می خواند‏

‏‏تا باز به رقص شعله برخیزد گرم‏

‏‏این آتش دلسرد تو را می خواند‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏

‏‏تجسّم حقیقت‏

‏‏ ‏

‏‏تجسّم حقیقتی‏

‏‏پس از خیال و خوابها‏

‏‏طلوع صبح چشمه ای‏

‏‏پس از شب سرابها‏

‏

‏‏پرندۀ صدای من‏

‏‏بیا به اوج آسمان‏

‏‏به پیشواز روشنی‏

‏‏غزل بخوان غزل بخوان‏

‏

‏‎ ‎

‏‎ ‎

‏‎[[page 238]]‎

انتهای پیام /*