بهار آمد، جوانی را پس از پیری ز سر گیرم

فَانْظُرْ إِلَیٰ آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ۚ إِنَّ ذَٰلِکَ لَمُحْیِی الْمَوْتَیٰ ۖ وَهُوَ عَلَیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ

کد : 184684 | تاریخ : 03/01/1401

پرتال امام خمینی(س):

فَانْظُرْ إِلَیٰ آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ۚ إِنَّ ذَٰلِکَ لَمُحْیِی الْمَوْتَیٰ ۖ وَهُوَ عَلَیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ

امام خمینی(س) در پیام نوروزی سال۶۱ تاکید فرمودند که عید نوروز یک عید ملی است و اسلام با آن مخالفتی ندارد....در اعیادی که اسلام به ما عنایت فرموده است، در همه آن اعیاد آنچه که انسان ملاحظه می‏ کند همه‏ اش مسئله ذکر و دعاست، نماز است، روزه است، ذکر است، دعاست. و در این عید هم که عید ملی است و اسلامی نیست لکن اسلام هم مخالفتی با آن ندارد باز می‏ بینیم که در روایتی که وارد شده، از آداب امروز روزه گرفتن است؛ از آداب امروز دعا کردن است؛ نماز خواندن است؛ و این به ما می ‏فهماند اگر ملتی بخواهد به راه راست برود و بخواهد استقلال خودش را، آزادی خودش را بخواهد حفظ کند باید در عیدش و غیر عیدش تذکر داشته باشد؛ ذکر خدا بکند، یاد خدا باشد، برای خدا باشد. حتی در عیدش دستور روزه است، دستور استحبابی، روزه‏ای که باید انسان منقطع بشود از شهوات خودش و متوجه به‏ خدای تبارک و تعالی شود. و این دلیل بر این است که ما باید هر قدمی که برای پیروزی پیش می ‏رویم، هر قدمی که برای ساختن کشورمان پیش می‏ رویم، چند قدمی برای ساختن خودمان، برای پیروزی بر نفس خودمان، برای پیروزی بر شیطان باطنی خودمان قدم برداریم. (صحیفه امام، ج‏۱۷، ص: ۳۶۸-۳۷۰)

در ادامه به مرور چند غزل و سروده حضرت امام خمینی(س) در مورد نو شدن بهار و سال جدید می پردازیم: با ذکر این توجه که با تورق در دیوان حضرت امام(س) در می یابیم که توجه به بهار و نو شدن طبیعت در اشعار ایشان جایگاهی ویژه دارد...

عیدنوروز

باد نوروز وزیده است به کوه و صحرا جامه عید بپوشند، چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست نازم آن مطرب مجلس که بود قبله نما

صوفی و عارف ازین بادیه دور افتادند جام می گیر ز مطرب، که رَوی سوی صفا

همه در عید به صحرا و گلستان بروند من سرمست، ز میخانه کنم رو به خدا

عید نوروز مبارک به غنی و درویش یار دلدار، ز بتخانه دری را بگشا

گر مرا ره به در پیر خرابات دهی به سر و جان به سویش راه نوردم نه به پا

سالها در صف ارباب عمائم بودم تا به دلدار رسیدم نکنم باز خطا

(دیوان امام،مجموعه اشعار امام خمینی‏‏(س)، تعلیقات: علی‏‏‏‏ اکبر رشاد، ستاد بزرگداشت یکصدمین سال تولّد امام خمینی‏‏(س)، چاپ سوم، تابستان ۱۳۷۸، ص۳۵)

مژده‌ی‌ دیدار

باد بهار، مژده‌ی‌ دیدار یار داد شاید که جان به مقدم باد بهار داد

بلبل به شاخ سرو، در آوازِ دلفریب بر دل نوید سرو قد گلعِذار داد

ساقی‌، به جام باده، در آن عشوه و دلال آرامشی‌ به جان من بی‌قرار داد

در بوستان عشق، نشاید غمین نشست باید که جان به دست بتی‌ می‌ گسار داد

شیرین زبان من، گل بی‌خار بوستان جامی‌ ز غم به خسرو، فرهادوار داد

تا روی‌ دوست دید دل جان‌گداز من یک جان نداد در ره او، صد هزار داد. (همان، ص۷۰)

قبله‌‌ی‌ عشق

بهار شد، در میخانه باز باید کرد به سوی‌ قبله‌ی‌ عاشق، نماز باید کرد

نسیم قدس به عشّاق باغ، مژده دهد که دل ز هر دو جهان، بی‌نیاز باید کرد

کنون که دست به دامان سرو می‌نرسد به بید عاشق مجنون، نیاز باید کرد

غمی‌ که در دلم از عشق گُلعذاران است دوا به جام میِ‌ چاره ساز باید کرد

کنون که دست به دامان بوستان نرسد نظر به سروْ قدی‌ سرفراز باید کرد (همان، ص۷۵)

سُرودِ عشق

بهار آمد و، گُلزار نور باران شد چمن ز عشق رُخ یار، لاله‌افشان شد

سُرود عشق، ز مُرغان بوستان بشنو! جمال یار از گُلبرگِ سبز تابان شد

ندا به ساقی‌ سرمستِ گُلِعذار رسید که طرْف دشت، چو رُخسار سُرخِ مستان شد

به غنچه‌ گوی‌ که، از روی‌ خویش پرده فکن که مُرغ دل، ز فراق رُخت پریشان شد

ز حال قلبِ جفا دیده‌ام مپرس، مپرس! چو ابر، از غم دلدار، اشک‌ریزان شد (همان، ص۸۴)

بهار

بهار آمد که غم از جان برد، غم در دل افزون شد چه گویم! کز غم آن سروِ خندان، جان و دل خون شد

گروه عاشقان بستند محمِلها و، وارستند تو دانی‌ حال ما واماندگان در این میان چون شد

گل از هجران بلبل، بلبل از دوری‌ّ گل، هر دم به طَرْف گلِستان، هر یک به عشق خویش مفتون شد

حجاب از چهره‌ی‌ دلدار ما، باد صبا بگرفت چو من، هر کس بر او یک دم نظر افکند، مجنون شد

بهار آمد، ز گُلشن برد زردیها و، سردیها به یُمن خور، گُلستان سبز و، بستان گرم و، گلگون شد

بهار آمد، بهار آمد، بهار گل‌عذار آمد به میخواران عشاق گو: خمار از صحنه بیرون شد (همان، ص۸۵)

میلاد گل

میلاد گل و بهار جان آمد برخیز! که عید میْ‌ کشان آمد

خاموش مباش زیر این خرقه بر جان جهان، دوباره جان آمد

برگیر به دستْ، پرچم عُشّاق فرماندهِ ملکِ لامکان آمد

گُلزارْ، ز عیش لاله‌باران شد سُلطانِ زمین و آسمان آمد

با یار بگو که پرده بر دارد هین! عاشق آخرالزَّمان آمد

آماده‌ی‌ امر و نهی‌ و فرمان باش هشدار! که منجی‌ جهان آمد (همان، ص۹۰)

عشقِ مسیحا دم

بُلبُل از جلوه‌ی‌ گُل نغمه‌ی‌ داوُد نمود نغمه‌اش، درد دل غمزده بهبود نمود

ساقی‌ از جام جهان، تاب به جان عاشِق آنچه با جان خلیل آتش نمرود نمود

بنده‌ی‌ عشقِ مسیحا دم آن دلدارم که به یُمن قدمش، هستی‌‌ من دود نمود

در پریشانی‌ ما، هر چه شنیدی‌ هیچ است هیچ را کس نتوانست که نابود نموئد

نازم آن دلبر پُرشور که به صهبایش پرده‌بردارِ رُخ عابد و معبود نمود

قدرت دوست نگر کز نگهی‌ از سر لُطف ساجد خاک در میکده مسجود نمود (همان، ص۱۰۸)

بهار آرزو

بر در میکده‌ام پرسه‌زنان خواهی‌ دید پیر دلباخته، با بخت جوان خواهی‌دید

نوبهار آید و، گلزار شکوفا گردد بیگمان کوتهیِ‌ عُمر خزان خواهی‌ دید

مُرغ افسرده که در کُنج قفس محبوس است بر فراز فلک، از شوق پران خواهی‌ دید

سوزش باد دی‌، از صحنه بُرون خواهد رفت بارش ابر بهاری‌ بعیان خواهی‌ دید

قوس را، باد بهاری‌ به عقب خواهد راند پس از آن، قوس قُزَح را، چو کمان خواهی‌ دید

دلبر پردِگی‌، از پرده بُرون خواهد شد پرتو نور رُخش در دو جهان خواهی‌ دید (همان، ص۱۱۲)

پرتو خورشید

مژده ای‌ مُرغ چمن! فصل بهار آمد باز موسم می‌ زدن و، بوس و، کنار آمد باز

وقت پژمُردگی‌ و غمزدگی‌ آخر شد روز آویختن از دامن یار آمد باز

مُردگیها و فرو ریختگیها بشدند زندگیها به دو صد نقش و نگار آمد باز

زردی‌ از روی‌ چمن، بار فرابست و برفت گُلبن از پرتو خورشید به بار آمد باز

ساقی‌ و، میکده و، مطرب و، دست‌افشانی‌ به هوای‌ خم گیسوی‌ نگار آمد باز

گر گُذشتی‌ به در مدرسه، با شیخ بگو: پی‌ تعلیمِ تو، آن لاله عذار آمد باز

دکّه‌ی‌ زُهد ببندید در این فصل طرب که به گوش دل ما نغمه‌ی‌ تار آمد باز (همان، ص۱۱۹)

بهار جان

بهار آمد، جوانی‌ را پس از پیری‌ ز سر گیرم کنار یار بنشینم، ز عمر خود ثمر گیرم

به گُلشن باز گردم، با گُل و گلبُن در آمیزم به طرف بوستان، دلدار مهوش را به برگیرم

خزان و زردی‌ آن را نهم در پُشت سر، روزی‌ که در گُلزار جان، از گل عذار خود خبر گیرم

پر و بالم که در دِی‌ از غم دلدار پرپر شد به فروردین به یاد وصل دلبر، بال و پر گیرم

به هنگام خزان، در این خراب‌آباد بنشستم بهار آمد که بهر وصل او، بار سفر گیرم

اگر ساقی‌ از آن جامی‌ که بر عشّاق افشاند بیفشاند، به مستی‌ از رُخ او پرده بر گیرم (همان، ص۱۴۴)

انتهای پیام /*