پرتال امام خمینی(س): یادداشت:/ حسین صالحی*
گاه یک رویداد، تنها موضوع اندیشیدن نیست؛ خود، معیار سنجش اندیشه میشود. اربعین از همین سنخ است. چهارده قرن است که فیلسوفان، متکلمان، جامعهشناسان، عارفان و مورخان درباره انسان، جامعه، قدرت، حقیقت و تاریخ نظریهپردازی کردهاند؛ اما هنوز این پرسش پابرجاست که چگونه حادثهای که در ظهر دهم محرم سال ۶۱ هجری در صحرای کربلا رخ داد، نه تنها در حافظه تاریخ باقی ماند، بلکه هر سال میلیونها انسان را به حرکت درمیآورد و الگویی از همبستگی، خدمت و وفاداری میآفریند که در جهان معاصر کمنظیر است.
شاید مسئله اصلی، خود اربعین نباشد؛ بلکه مسئله، تصویری است که ما از انسان ساختهایم.
بخش مهمی از اندیشه جدید، انسان را موجودی تعریف کرده است که تصمیمهایش را بر اساس سود، قدرت، لذت یا منفعت سامان میدهد. از هابز تا برخی جریانهای اقتصاد و جامعهشناسی مدرن، این تصویر، بهگونههای مختلف تکرار شده است. اما اربعین، هر سال پرسشی آرام و عمیق در برابر این تصویر میگذارد: اگر انسان فقط موجودی منفعتجوست، این همه بخشش، مهماننوازی، تحمل رنج، خدمت بینام و بیچشمداشت و وفاداری را چگونه باید فهمید؟
شاید پاسخ در عاشورا نهفته باشد.
عاشورا، صرفاً روایت نبرد دو جبهه نبود؛ رویارویی دو نوع انسان بود؛ انسانی که حقیقت را با قدرت میسنجد و انسانی که قدرت را با حقیقت. امام حسین(ع) با خون خود، معادله رایج تاریخ را بر هم زد و نشان داد که شکست نظامی، همیشه شکست تاریخی نیست. از آن روز، حقیقت دیگر با شمار پیروان یا حجم قدرت سنجیده نشد، بلکه با میزان وفاداری به عدالت و کرامت انسان معنا یافت. اربعین، استمرار همین منطق است؛ نه تکرار یک خاطره، بلکه تداوم یک انتخاب.
قرآن کریم از حقیقت با تعبیری سخن میگوید که هنوز جای تأمل دارد: «قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ». قرآن نمیگوید حق تنها «اثبات» شد؛ میگوید «آمد». گویی حقیقت، تنها در ذهن انسان زندگی نمیکند؛ در تاریخ نیز ظهور مییابد. حقیقت، وقتی در جان انسان ریشه میدواند، از قلمرو اندیشه فراتر میرود و به فرهنگ، اخلاق و رفتار تبدیل میشود. شاید اربعین، یکی از آشکارترین جلوههای همین «آمدنِ حق» باشد؛ جایی که عقیده، به سبک زندگی بدل میشود.
فیلسوفان، از افلاطون تا هایدگر، هر یک از زاویهای به حقیقت نگریستهاند. افلاطون، حقیقت را در عالم مُثُل جستوجو کرد؛ ارسطو، در مطابقت ذهن و واقع؛ کانت، در حدود عقل؛ هایدگر، در «آشکارشدگی» حقیقت. اما اربعین، پرسشی تازه پیش روی فلسفه میگذارد: آیا حقیقت فقط چیزی است که اندیشیده میشود، یا میتواند حقیقتی باشد که زندگی میشود؟ آیا حقیقت، صرفاً موضوع استدلال است یا میتواند به نیرویی تبدیل شود که میلیونها انسان را، بیهیچ اجبار بیرونی، در مسیری واحد گرد آورد؟
در حکمت اسلامی، ملاصدرا از «حرکت جوهری» سخن میگوید؛ اینکه حقیقت وجود، ایستا نیست، بلکه در شدن و کمال یافتن معنا میشود. اگر این نگاه را به اربعین تعمیم دهیم، این راهپیمایی فقط حرکت از نجف به کربلا نیست؛ حرکت از «خود» به «دیگری»، از تملک به بخشش و از خودخواهی به مسئولیت است. اینجا راه، فقط جغرافیا را طی نمیکند؛ انسان را نیز دگرگون میسازد.
عارفان مسلمان، از بایزید بسطامی و حلاج تا ابنعربی و مولوی، از سفری سخن گفتهاند که مقصد آن، کشف حقیقت در درون انسان است. اما اربعین، عرفان را از خلوت فردی به عرصه اجتماع میآورد. در اینجا، محبت از احساس فردی فراتر میرود و به خدمتی اجتماعی تبدیل میشود. سلوک، دیگر بریدن از مردم نیست؛ پیوند خوردن با مردم در پرتو ایمان است. شاید یکی از رازهای ماندگاری اربعین همین باشد که میان عرفان، اخلاق و مسئولیت اجتماعی پلی برقرار میکند.
در روزگار ما، اندیشمندانی چون ویکتور فرانکل، آلاسدیر مکاینتایر، چارلز تیلور و پل ریکور، هر یک از زاویهای به بحران معنای انسان معاصر پرداختهاند. فرانکل، انسان را موجودی معناجو میداند؛ مکاینتایر از فرسایش فضیلت در جهان جدید سخن میگوید؛ تیلور، از انسانِ عصر سکولار و جستوجوی افقهای تازه معنا؛ و ریکور، از نقش حافظه در هویت انسان. اربعین، بیآنکه بخواهد نظریهای فلسفی عرضه کند، صحنهای میآفریند که این پرسشها در آن، صورتی عینی پیدا میکنند. در این مسیر، حافظه به حرکت تبدیل میشود، فضیلت از کتاب به رفتار میآید و معنا، در کنش جمعی تجسم مییابد.
*دانش آموخته فلسفه (ادیان و عرفان)