منظم و پرجاذبه/ روایتِ سید مجتبی شاکری از کلاس های درس شهید رجایی

آقای رجایی به هیچ وجه در کلاس نمی‏گفت «ساکت» وقتی کسی شلوغ می‏کرد. تنها با نگاهش آن‏ها را ساکت می‏کرد. یه روز بچه ها شلوغ می‏کردند و من از جام بلند شدم و روی میز زدم و گفتم ساکت. احساس کردم یک نگاهی روی من است و من برگشتم جلو دیدم آقای رجایی نگاه می‏کند و این سنگینی نگاه رو حس کردم

کد : 193885 | تاریخ : 07/06/1405

پرتال امام خمینی(س): همه ما او را با تصویرِ نخست‌وزیر و رئیس‌جمهور می‌شناسیم؛ مردی با عینکِ کائوچویی و چهره‌ای ساده. اما پیش از آن‌که خیابان‌های تهران به نامش شود و صندلی ریاست را تجربه کند.  او در کلاس‌های کوچک دبیرستان، با گچ و تخته سیاه، در حال ساختنِ چیزی فراتر از معادلات جبری بود.  در بررسی اسنادِ گروه مطالعات تاریخی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، به خاطراتی از سید مجتبی شاکری برخوردیم که پرده از روش‌های تربیتیِ خاصِ شهید رجایی برمی‌دارد.

 کلاس‌داری شهید رجایی

همیشه در اول شروع درس یک حدیث می‏نوشت، بعد درس رو شروع می‏کرد به گچ یک کاغذ باطله می‏پچید که دستش گچی نشود. بسیار دبیر مرتب و منظمی بود و کل تابلو را استفاده می‏کرد چون معادلات جبری هم راه حل‏های متنوعی دارد و هم طولانی است. چه بسا اون وقت هم مثل کلاس‏های الان خیلی بزرگ نبود و کلاس کوچک بود بچه‌ها فشرده می‏نشستند و شاید معلم به زور از لابه لای میزها می‏توانست رد شود و آخر کلاس برود، یعنی واقعاً جایی که تنها به این ور و آن ور نخورد جا بود.

شهید رجایی برای اینکه کلاس را ساکت کند، خیلی منظم و مرتّب، همان اولی که اومد شخصیتش کلاس را گرفت. تمام بچه‏ های شر کلاس که ته می‏نشستند و همه کاری می‏کردند از رادیو گوش کردن یا تخمه شکستن و... که این کارها رو به نوعی انجام می‏دادند، ایشان همان که شروع به درس می‏کردند جابجایی می‏کردند، می‏گفتند بچه‌های ته کلاس جلو بنشینند و بچه ‏های جلوی کلاس ته کلاس بنشینند و یه جابه جایی مکانی را شکل دادند، همین کار باعث شد بچه‌هایی که زیر دید معلم نبودند و هر کاری می‏کردند در جلوی کلاس زیر دید معلم باشند و این رفتارهاشان را جبراً کنار بگذارند.

آقای رجایی به هیچ وجه در کلاس نمی‏گفت «ساکت» وقتی کسی شلوغ می‏کرد. تنها با نگاهش آن‏ها را ساکت می‏کرد. یه روز بچه‌ها شلوغ می‏کردند و من از جام بلند شدم و روی میز زدم و گفتم ساکت. احساس کردم یک نگاهی روی من است و من برگشتم جلو دیدم آقای رجایی نگاه می‏کند و این سنگینی نگاه رو حس کردم و برگشت و گفت: معلم من هستم، اگر لازم شد خودم می‏گویم. آقای رجایی هیچ وقت تقلب از کسی نمی‏گرفت. بچه‏ های کلاس ما شاید به تعبیر امروزی انِد تقلب بودند. یعنی واقعاً تمام انواع و اقسام تقلب‏ها را بلد بودند. یکی از بچه ‏ها که شانه‌های افتاده‏ ای داشت و پالتویی می‏پوشید که همه می‏گفتند پالتوی پدربزرگش را می‏پوشد، اصلاً سر جلسه کتاب را ورق می‏زد و اینقدر حرفه‏ای بود تا حتی بچه‏ هایی که تقلب را ریز لای خودکار می‏گذاشتند و استفاده می‏کردند یا زیر میز و کف دست و...

تا اینکه چاقویی کنار پهلوت گذاشته و می‏گه ورقه‏ ها عوض، اگر ورقه‏ ی منو ننویسی، با چاقو می‏زنمت، مجبور بودیم و بچه ‏های زرنگ همیشه در معرض این مسائل بودند.

 خاطره‌هایی از معلمی شهید رجایی

شما در دبیرستان هستید و با دبیری به نام آقای رجایی آشنا می‏شوید و که این دبیر بعدها نخست وزیر و رئیس جمهور و بعد شهید می‏شوند. اما رجایی در اون زمان که اگر بخواهیم بهتر بشناسیم، البته گفتید که با همان نگاهش اما دقیق تر تیپش و لباس پوشیدنش و نکته ‏های ریزتر از شخصیتش و چه طور شد که دستگیر شد؟ چه حرفهایی می‏زدند و...

آقای رجایی خوب توانست این ارتباط را با سریع با بچه‏ ها برقرار کند و همه تیپ‏ها، ایشان نوع رفتارش احترام انگیز بود و می‏شد فهمید که این ظاهر یک بطنی دارد که بسیار بزرگ است و می‏توان به اون اعتماد کرد و بسیاری از مسائل را با اون در میون گذاشت، به خصوص که زاویه راهم برای مشورت دادن باز می‏کرد در زمینه ‏های مختلف، کتابی را که بچه ‏ها مطالعه می‏کردند، ایشان وقتی می‏گذاشت که مرور کند و پرسش‌هایی را از دل آن کتاب‏ها مطرح می‏کرد تا توجه بدهد نسبت به مسائل مهم که در مملکت می‏گذرد. شاید جالب باشد به نظر شما ایشان تقلب از بچه ‏ها نمی‏گرفت و هیچ ناظری هم نمی‏گذاشت و برای امتحان چند کلاس فقط ته سالن می‏ ایستاد و از کسی هم تقلب نمی‏گرفت.

یعنی تقلب نمی‏شد؟ یا می‏شد و می‏گرفت؟

ایشان وقتی نمره‏ای پرت اعلام می‏شه متوجه می‏شدند که تقلبی ازش گرفته یعنی تقلبش دیده و خود فرد هم معترض نمی‏شد و یک کار جالبی هم که می‌کرد روی تخته با گچ ساعتی را می‏کشید و مثلاً وقت امتحان یک ساعت بود، بعد ساعت ها را علامت گذاری می‌کرد و بعد پاک می‏کرد یعنی این ساعت گذشت یا این قدر وقت دارید. یعنی کسی به بهانه ساعت جایی را نگاه نکند. چون یکی از شیوه‏ های تقلب این بود که ساعت می‏پرسیدند.

یعنی کاملاً آشنا بود و تقلب هم نمی‏گرفت، اما وقتی نتیجه امتحان می‏ اومد یادداشت می‏کرد در دفترش که مثلاً تو تقلب رو از جیبت در آوردی و اون جا گذاشتی و این کارو کردی و اون طرف هم می‏دونست که ایشان واقعیت را می‏گوید.

منبع: اسناد موجود در گروه مطالعات تاریخی و خاطرات شفاهی

 

 

انتهای پیام /*