سخنرانی

سخنرانی در جمع ایرانیان مقیم خارج درباره فریبکاری شاه برای بقای خویش

کد : 69739 | تاریخ : 15/08/1357

سخنرانی

‏زمان: 15 آبان 1357 / 5 ذی الحجه 1398‏

‏مکان: پاریس، نوفل لوشاتو‏

‏موضوع: توسل شاه به فریب و سرنیزه برای بقای خویش‏

‏حضار: دانشجویان و ایرانیان مقیم خارج‏

‏اعوذ بالله من الشیطان الرجیم‏

‏بسم الله الرحمن الرحیم‏

فریب و سرنیزه، دو مستمسک شاه

‏     باز شاه به دو وسیله برای نجات خودش متوسل شد. یکی به وسیلۀ فریب، یکی به‏‎ ‎‏وسیلۀ سرنیزه. وسیلۀ فریب این بود که در نطقی‏‎[1]‎‏ که کرد التزام داد، تعهد داد به ملت که‏‎ ‎‏این اشتباهاتی که کرده است دیگر همچو اشتباهی نمی شود، و از این به بعد دیگر به قانون‏‎ ‎‏اساسی به همۀ معنا عمل می شود و جبران آن اشتباهاتی که کرده بود می کند. و از عموم‏‎ ‎‏ملت خواستار شد که دست از این مخالفت بردارند، و از آیات عظام و علمای اعلام‏‎ ‎‏خواستار شد که مردم را هدایت کنند که آنها آرام باشند، و از سایر اقشار ملت ـ از قبیل‏‎ ‎‏کارگرها و محصلین و جوانها و همۀ اینها ـ خواستار این شد که از این مخالفتها دست‏‎ ‎‏بردارند و به ایران فکر کنند!‏

‏     در حرفهای ایشان خیلی مسائل هست. یکی اینکه بررسی بشود که آیا این کارهایی‏‎ ‎‏که تا حالا انجام داده، اشتباهات بوده یا تعمدات بوده! این مخالفتهایی که از قانون کرده،‏‎ ‎‏از اسلام کرده، این خیانتهایی که به ملت کرده، این جنایتهایی که کرده است، آیا آنطور‏‎ ‎‏که ادعا می کند این اشتباهی این کار را کرده است؟ مثلاً این نفتی که به امریکا داده، خیال‏‎ ‎‏کرده است که اینها یک طایفه ای از یک محله ای از ایران است، یک شهری از شهرهای‏‎ ‎‏ایران است، و نفت را دارد به ایرانی ها می دهد؟! این اسلحه هایی که به درد ما نمی خورد‏
‎[[page 339]]‎‏و به جای نفتْ پایگاه برای امریکا درست کرده است خیال کرده است که این اسلحه ها‏‎ ‎‏ارز است؟! پول است؟! اشتباه کرده این؟! به خیال اینکه دارد پول می گیرد، لیره می گیرد،‏‎ ‎‏این چیزها را گرفته است؟! این جنایتهایی که در ایران تا حالا کرده است، حبسهایی که‏‎ ‎‏کرده، زجرهایی که کرده، شکنجه هایی که داده، قتلهای عامی که کرده، اینها اشتباهی‏‎ ‎‏بوده؟! مثلاً به مدرسۀ فیضیه که ایشان کماندوها را فرستادند و ریختند در مدرسۀ فیضیه و‏‎ ‎‏قرآنها را آتش زدند، عمامه ها را آتش زدند، جوانها را دست و پا شکستند، حجره ها را‏‎ ‎‏خراب کردند و شکستند، خیال می کرده است که این یک جایی از روسیه است و حمله به‏‎ ‎‏روسیه است و اشتباهی، اشتباه از کار درآمده؟! عقیدۀ ایشان این بوده است که مدرسۀ‏‎ ‎‏فیضیه یک جایی است که از محلهای اجانب است؟! یا این اشخاصی که ایشان حبس‏‎ ‎‏کرده، اشتباه کرده و این اعتقادش این بوده است که در باغستان اینها را برده است؟! و‏‎ ‎‏حالا معلوم شده نه، این حبس بوده نه باغ؟! این اشخاصی را که از علما در حبس رفتند یا‏‎ ‎‏کشته شدند، یا پای آنها را در روغن داغ گذاشتند یا ـ آنطور که می گویند ـ اره کردند پای‏‎ ‎‏بعضیها را، و همین طور از رجال سیاسی، اشتباهات بوده؟! اینها تخیلات بوده است؟!‏‎ ‎‏حالا از این اشتباهات دیگر ایشان نمی کنند! دیگر از این اشتباهات، حالا تعهد دارند‏‎ ‎‏می دهند؟! مگر همین ایشان نبودند که اول سلطنتشان قسم خوردند، تعهد دادند. خوب،‏‎ ‎‏کسی که بخواهد سلطنت پیدا بکند این تعهدات را باید بدهد. ایشان تعهد داده و همین‏‎ ‎‏التزاماتی که حالا دارد می گوید، آن وقت هم داده است، و بعد از آن تعهدات و التزامات‏‎ ‎‏این کارها را کرده. حالا یک تعهد دیگری که می دهد، یعنی حالا فرق کرده است این‏‎ ‎‏تعهد با آن تعهد؟! یا این حالا یکجور تعهدی است که دیگر قابل برگشت نیست؟! این‏‎ ‎‏تعهد آن وقت برگشت داشته، اما حالا این تعهد دیگر قابل برگشت نیست؟! حالا این‏‎ ‎‏اشتباهاتی که کرده است چطور جبران شده است؟ می شود؟ ده سال عمر یک انسان را، نه‏‎ ‎‏یک انسان، آنقدر انسان را، ده سال در حبس، در یک محفظه با آن وضع، با آن‏‎ ‎‏شکنجه ها، با آن اذیتها، با آن اهانتها، ده سال، پانزده سال ـ یک قدر کمتر یک قدر بیشتر ـ‏‎ ‎‏عمر اینها را تلف کرده، اینها جبرانش چیست؟ همین تعهدِ آقا جبران کرد اینها را که «من‏
‎[[page 340]]‎‏تعهد کرده ام»؟! یک کسی که اینقدر جنایت کرده، حالا به مجرد اینکه آمد تعهد کرد‏‎ ‎‏حالا می خواهد تمام بشود قضیه؟!‏

 توبۀ شاه، توبۀ گرگ است

‏     حالا ما فرض می کنیم که خیر، تعهد ایشان صادقانه است ـ فرض است و الاّ معلوم‏‎ ‎‏است، «مطلب معلوم است» ـ (رضاشاه به مرحوم «فیروزآبادی» وقتی آمده بود به نجف،‏‎ ‎‏مرحوم فیروزآبادی در حرم از او ملاقات کرده بود، رضاشاه گفته بود من مقلد شما هستم‏‎ ‎‏آقا؛ مرحوم فیروزآبادی گفته بود مطلب معلوم است) ‏‏[‏‏خندۀ حضار‏‏]‏‏؛ حالا تعهدات‏‎ ‎‏ایشان من را یاد کتاب موش و گربه‏‎[2]‎‏ انداخت امروز! کتاب ارزنده ای است کتاب موش و‏‎ ‎‏گربه. کتاب آموزنده ای است. این همان وضع حال سلاطین و قلدرها را در وقت قدرت و‏‎ ‎‏در وقت کمیِ قدرت، وضع حیله بازی آنها را مجسم کرده است به اسم کتاب موش و‏‎ ‎‏گربه؛ که سجاده را یکوقت انداخته و نماز خوانده و توبه کرده و پیش خدا استغفار کرده‏‎ ‎‏که من دیگر کاری نمی کنم، تا این موشهای بیچاره بازی خوردند و برایش چیز بردند و‏‎ ‎‏امثال ذلک؛ و بعد هم افتاد پنج تا از آنها را یکدفعه گرفت. آن وقت یکی یکی می گرفت‏‎ ‎‏حالا پنج تا پنج تا‏‎[3]‎‏! خوب، ما می دانیم که شما توبه تان همان توبۀ گرگ است، همان توبۀ‏‎ ‎‏گربه است! این را ملت دیگر می داند؛ لازم نیست که اینقدر شما زحمت بکشید و هی‏‎ ‎‏حرف بزنید! این آیات عظام و علمای اعلام که حالا ایشان می گویند که هدایت کنید‏‎ ‎‏مردم را، چه بکنید، اینها آنها بودند که تا دیروز هر وقتی که این صحبت می کرد، «ارتجاع‏‎ ‎‏سیاه» اسم اینها بود. در لغت شاه اینها «مرتجعین» بودند، آن هم مرتجعین «سیاه».‏

‏     در یکی از نطقهایشان ـ آن وقت که ما قم بودیم ـ در یکی از نطقهایشان ایشان در یک‏‎ ‎‏جایی، یکی از شهرهای ایران گفت که از اینها، از این مرتجعین، مثل حیوان نجس احتراز‏
‎[[page 341]]‎‏کنید! آن حیوان نجس که آن وقت گفت، حالا آیات عظام شده و علمای اعلام! اگر‏‎ ‎‏مهلتش بدهند این آیات عظام و علمای اعلام که نفس بکشد، نفس دوم باز حیوان‏‎ ‎‏نجسند!‏

‏     این اشتباهات، که همه اش تعمدات بوده است و همه اش کارهای عمدی بوده است و‏‎ ‎‏خیانتها همه عمدی بوده است و ایشان می گوید «اشتباهات» شده است، اینها اگر ‏‎ ‎‏چنانچه این ملت به این مهلت بدهند، تمام این اشتباهات دوباره از سر گرفته می شود. الآن‏‎ ‎‏این یک حیله ای است که ایشان مرتکب شده اند. از آن طرف با نطقش که من متعهدم‏‎ ‎‏دیگر از این کارها نکنم، بیایید به حال ایران فکر بکنید، بیایید همه تان به فکر ایران باشید،‏‎ ‎‏ما به ایشان می گوییم که ما چون فکر ایرانیم این حرفها را داریم می زنیم. این ملت چون‏‎ ‎‏می بینند ایران را شما از دست اینها دارید خارج می کنید، همۀ قلدرها را بر ما مسلط‏‎ ‎‏کردید، همۀ مخازن ما را بردید، از این جهت است که این ملت این قیام را کرده و این‏‎ ‎‏نهضت را کرده. ما هم برای این است که به فکر ایران هستیم و داریم فکر ایران را‏‎ ‎‏می کنیم، با شما که مبدأ «اشتباهات» ـ به قول خودتان ـ و تعمدات ـ به قول ما ـ هستید‏‎ ‎‏مبارزه و معارضه می کنیم. فکر اسلام، فکر یک کشور مسلمان، فکر مستضعفین ما را‏‎ ‎‏وادار کرده که با شما اینطور معارضه و مخالفت بکنیم. «پس بیایید فکر ایران بکنید»! ما‏‎ ‎‏فکر ایران می خواهیم بکنیم؛ فکر ایران هستیم نه اینکه ما چون با شما معارضه کردیم‏‎ ‎‏پس، از فکر ایران رفته ایم!‏

ادعای شاه در حفظ ثبات کشور!

‏     این باز این حرف را رها نمی کند این آدم! چه جور، چه عنصری است این آدم؟! چه‏‎ ‎‏جور فکر می کند، یا اینکه کی را بازی می خواهد بدهد؟ این الآن به نظرش کی رسیده؟‏‎ ‎‏کی بازی می خورد از این حرف که اگر ایشان نباشند ایران نیست دیگر! همین که ایشان‏‎ ‎‏سرشان را زمین بگذارند، آن روزی که خوب، بالاخره ایشان یکوقتی خواهند مرد‏‎ ‎‏ان شاءالله زودتر ‏‏[‏‏خندۀ حضار‏‏]‏‏، آن روز به فرمایش ایشان دیگر ایرانی در کار نیست!‏‎ ‎‏بالاخره، پس ایران هم از دست ما رفته است! یا حالا که بعد از ده روز دیگر یا بعد از ‏
‎[[page 342]]‎‏ـ مثلاً ـ چند ماه دیگر یا بعد از فلان قدر، به فرمایش ایشان ایران دیگر رفتنی است! برای‏‎ ‎‏اینکه آنکه ایران را نگه داشته ایشانند و وقتی ایشان نباشد دیگر تن ما نباد!‏‎[4]‎‏ ‏‏[‏‏خندۀ‏‎ ‎‏حضار‏‏]‏‏ باید عوض ایران نباشد، ایشان نباشد!‏

‏     ... این یک راه است که ایشان تشبث کرده؛ همان راه خدعه است که دیروز وزیر‏‎ ‎‏ایشان‏‎[5]‎‏ آمد و وزیر ایشان هم ـ که ایشان گفته است یا بالاتر اربابها دیکته می کنند این‏‎ ‎‏حرفها را ـ آن روز هم خودشان آمدند و اشتباه کردیم و چه کردیم، و بیایید همه مان با هم‏‎ ‎‏چه بکنیم؛ جوانها بیایند با هم مصالحه بکنیم! به این حرفْ مردم گوش نداد‏‏[‏‏ند‏‏]‏‏؛ همین‏‎ ‎‏امروز در جاهای مختلف ایران، در تهران و جاهای دیگر، همان حرفهایی بود که بود.‏

پناه به سرنیزه و چماق!

‏     تشبث دومشان هم این بود که پناه به سرنیزه بردند. الآن دو پناهگاهْ ایشان دارند: یکی‏‎ ‎‏چماق است، چماق اشرار با آنهایی که اجیر کردند، پول می دهند یک اشراری را اجیر‏‎ ‎‏می کنند و با چماق به جان مردم می اندازند؛ یکی هم سرنیزۀ این اشخاصی که در خیابانها‏‎ ‎‏دارند چه می کنند. خوب، این سرنیزه تازگی ندارد! این حالا مدتی است که با سرنیزه ما‏‎ ‎‏زندگی می کنیم! ملت ایران مدتی است ‏‏[‏‏می داند‏‏]‏‏ که ایشان دیگر پناهگاهی ندارد جز‏‎ ‎‏سرنیزه و چماق. آقایی که تا دیروز ـ حالا هم اگر یک خرده رهایش کنند باز می گوید این‏‎ ‎‏حرف را، حالا عجب است که امروز نگفته که ملت شاهدوست؟! ‏‏[‏‏خندۀ حضار‏‏]‏‏...‏‎ ‎‏اصفهان داشت فریاد مردم بلند می شد و داد و قال می کردند که «مرگ بر سلطنت‏‎ ‎‏پهلوی»، ایشان در نطقش می گفت مردم اصفهان شاهدوست! یا آن کسی که پهلویش‏‎ ‎‏بوده ـ یا آنکه از عمالش: مردم ایران اصلش به تخت و تاج علاقه دارند! علاقۀ ذاتی این‏‎ ‎‏مردم به این تخت و تاج دارند! این منطق ایشان است که مردم رژیم سلطنتی را‏‎ ‎‏می خواهند! چه بکنند بیچاره ها! الآن این همۀ فریادها برای این است که احتمال می دهند‏
‎[[page 343]]‎‏ـ خدای نخواسته مثلاً ـ یک رژیم سلطنتی به هم بخورد! از این جهت به خیابانها‏‎ ‎‏می ریزند و فریاد می زنند!‏

‏     این هم یک تشبث ایشان کردند که به سرنیزه پناه بردند و به چماق پناه بردند. این هم‏‎ ‎‏یک چیزی است که تا حالا مدتی است که این مسئله هست و فایده نکرده؛ یعنی آن‏‎ ‎‏حکومت نظامی که از قوانینش مثلاً این است که ـ یا اعلام کردند به اینکه ـ بیش از دو نفر‏‎ ‎‏نباید اجتماع کنند، اگر اجتماع بکنند چه خواهد شد، در همان پشت سر اعلامیه و پشت‏‎ ‎‏سر این حرفها، هفتادهزار نفر، صدهزار نفر، سیصد هزار نفر مردم حرکت می کردند و از‏‎ ‎‏این طرف و آن طرف می رفتند و حرفهایشان را می زدند! این حکومت نظامی نتوانست‏‎ ‎‏در مردم تأثیر بکند. یک مردمی که از جان خودشان گذشتند، دیگر این را نمی شود با‏‎ ‎‏حکومت نظامی اینها را جلوگیری کرد. یک مردمی که جوانشان را می دهند و بعد هم‏‎ ‎‏افتخار می کنند، یک زنی که اولادش را ـ جوانش را ـ فدا می کند و بعد هم می گوید که من‏‎ ‎‏مفتخرم به اینکه یک همچو خدمتی به اسلام کردم، این نمی شود دیگر با سرنیزه. مگر‏‎ ‎‏سرنیزه غیر از این است که می کشد آدم را، آن هم می گوید من می خواهم بکشند مرا! این‏‎ ‎‏را نمی شود با سرنیزه. این راه حلهای احمقانه است که یکوقت حکومت نمی دانم «آشتی»‏‎ ‎‏می آورند و آن بساط را درست می کنند، حالا هم حکومت نظامی آوردند. حکومت‏‎ ‎‏نظامی! مگر شما تا حالا حکومتتان نظامی نبوده؟! بله؟ حاکمش نظامی نبوده است؟ یعنی‏‎ ‎‏یک نفر وکیل بوده حالا حاکم شده اما حکومت، آنکه طرز حکومت بود، طرز حکومتْ‏‎ ‎‏نظامی بود؛ یعنی همۀ ایران حکومتِ نظامی بود! بعضی اش رسمی بود، بعضی اش‏‎ ‎‏غیررسمی بود! مردم حکومت نظامی را دیده اند، دیگر چیز عجیبی نیست که حالا به‏‎ ‎‏چشم مردم عجب بیاید و بترسند از این؛ چیز عادی مردم است!‏

مردم از حکومت نظامی ترس ندارند

‏     کسی خیال کند که این راه حل است، حکومت نظامی راه حل است، یا دنبال این‏‎ ‎‏ـ مثلاً  ـ امریکا خیال بکند به اینکه کودتای نظامی می شود، کودتای نظامی می شود و این‏‎ ‎‏رژیم را می برد و نظامی را می آورد، مگر می شود؟ یعنی در مردم مگر تأثیر دارد این؟‏
‎[[page 344]]‎‏مردم عادت کرده اند به این حکومتْ نظامیها. یک چیز تازه ای یکوقت بود سابق، بله؛‏‎ ‎‏سابقِ ایام، که مردم باز آشنای به این مسائل نبودند و نشده بودند اگر یک نظامی می آمد‏‎ ‎‏توی بازار و هر غلطی می خواست بکند، کسی نبود بگوید نه؛ اگر دو تا ستاره اینجای‏‎[6]‎‎ ‎‏یک کسی بود دیگر وامصیبتا بود! هر جا می رفت و هر کاری می خواست بکند و هر‏‎ ‎‏شرارتی می خواست بکند، کسی نبود که بگوید نه. اما حالا اگر خودش هم بیاید وسط‏‎ ‎‏میدان، می ریزند تکه تکه اش می کنند! حالا غیرِ آن وقت است، این ملت غیرِ آن ملت‏‎ ‎‏است. این تحول که حاصل شده از برای این ملت، مردم را عوض کرده؛ یک چیز‏‎ ‎‏دیگرند اینها. یک موجودات دیگری شده اند اینها. اینها دیگر خوف اینکه حکومت‏‎ ‎‏نظامی بشود یا مثلاً یک رژیم نظامی روی کار بیاید، اینها خوف این را دیگر ندارند برای‏‎ ‎‏اینکه نظامی همین است که اینها دیده اند و همراه اش مبارزه و معارضه کرده اند و ازش‏‎ ‎‏کتک هم خورده اند و آدم هم ازشان کشته اند ـ آنها کشتند ـ همۀ اینها را مردم دیده اند.‏‎ ‎‏وقتی بنا شد که آدم را بخواهند بکشند، چه رژیم نظامی باشد، چه حکومت نظامی باشد،‏‎ ‎‏چه عادی باشد. خوب، مردم تن داده اند به کشته شدن. بنابراین اینها راه حل نیست که‏‎ ‎‏کسی بخواهد حل کند یک قضیه ای را، یعنی درد مردم را دوا بکند.‏

تبلیغات روزنامه های شوروی

‏     در روزنامۀ شوروی هم یک چیزی نوشته بود ـ که یکی از اتباع امریکا هم، از‏‎ ‎‏دوستان شاه و اتباع امریکا هم همان را تکرار کرده بود ـ که این (آن به تعبیر دیگر، این به‏‎ ‎‏تعبیر دیگر) آن به تعبیر اینکه این روحانیون که در این قضایا مخالفند با شاه، این‏‎ ‎‏«اصلاحات ارضی» ضرر به آنها زده است! چون ضرر به آنها زده از این جهت منافعشان‏‎ ‎‏در خطر شده است و اینها مخالفت می کنند! آن هم گفته است که فلان آدم ـ فلانی‏‎[7]‎‏ این‏‎ ‎‏غرض شخصی دارد با شاه! ما دیروز عرض کردیم که غرض شخصی نیست، و قضیۀ این‏
‎[[page 345]]‎‏حرفها نیست. اما اینکه او نوشته، آن هم اشتباه است؛ برای اینکه روحانیون حالا‏‎ ‎‏زندگی شان خیلی بهتر از آن وقتی است که اصلاحات ارضی نشده بود. هرکه می خواهد‏‎ ‎‏برود ببیند. اگر مسئله، مسئلۀ چیز است که زندگی شان چطور است، زندگی روحانیون‏‎ ‎‏حالا صد درجه بهتر از آن وقت است! چیزی از آنها به هم نخورده است که. اگر نفوذ‏‎ ‎‏کلمه ندارند که نفوذ کلمه هم دارند. لکن دارید می بینید دیگر. اگر ندارند، چطور ایشان‏‎ ‎‏تشبث کرده که ای مراجع عظام، ای علمای اعلام، بیایید این مردم را هدایت کنید! بیایید‏‎ ‎‏چه بکنید! یک دفعه اینها آن می شوند! یک دفعه وقتی جواب کاغذ مراجع را می دهد ‏‎ ‎‏ـ در همان اوایل امر ـ می گوید که، می نویسد که شما بروید ارشاد عوام را بکنید! یعنی شما‏‎ ‎‏حق دخالت در امور مملکت ندارید، بروید ارشاد عوام بکنید! به ایشان باید گفت که ما‏‎ ‎‏ارشاد عوام را کردیم ‏‏[‏‏خندۀ حضار‏‏]‏‏ عوام الآن هدایت شدند و ارشاد شدند. و شما‏‎ ‎‏خواب بودید، اینها ارشاد کردند! حالا که ارشاد کردند تشبث پیدا کردید که حالا بروید‏‎ ‎‏دیگر! مرا حفظ بکنید مثلاً چه! به ایران فکر بکنید!‏

رژیم باید برود

‏     اینها تشبثات است، فایده ندارد هیچ! غیر از یک کلمه. و آن این است که این رژیم‏‎ ‎‏برود و این امریکا و شوروی و ـ نمی دانم ـ انگلستان، و همۀ اینهایی که در این سفرۀ ایران‏‎ ‎‏که افتاده مجانی دارند استفاده می کنند، اینها هم دست مجانشان را بردارند. ما که‏‎ ‎‏نمی خواهیم بهشان نفت ندهیم تا دست و پا بزنند که یک ملتهایی را از سر ما خواهید چه‏‎ ‎‏کرد. نخیر، ما می خواهیم نفتمان در اختیار خودمان باشد؛ هر مقدار دلمان می خواهد‏‎ ‎‏بفروشیم، و می فروشیم. هر رژیمی پیش بیاید نفتش را می خواهد بفروشد اما نه اینطور.‏‎ ‎‏غارتگری را ما با آن مخالفیم، نه فروش نفت را به قیمت صحیح خودش. ‏‏[‏‏به‏‏]‏‏ قیمت‏‎ ‎‏صحیح خودش می فروشیم و ارز می گیریم. پول می خواهیم ما. می خواهیم برای مردم‏‎ ‎‏صرف بشود. اینجا نفت ما را زیادتر از آن اندازه ای که باید استخراج کنند استخراج‏‎ ‎‏می کنند. پول هم که نمی گیرند یا آهن پاره می گیرند! یا طیاره های به آن قیمتهای گزاف‏‎ ‎‏می گیرند. آن مقداری هم که می گیرند صرف این ملت نمی شود. الآن این ملت چی دارد‏
‎[[page 346]]‎‏بیچاره؟ شما چهارتا بازاریِ مثلاً چیزدار تهران را یا چهارتا از اربابهایی که از همین طعمه‏‎ ‎‏ارتزاق می کنند نگاه نکنید؛ شما پایتان را توی زاغه ها بگذارید؛ شما پایتان را توی دهات‏‎ ‎‏بگذارید. بروید خوزستان و دهات خوزستان را ملاحظه کنید. تأسف دارد، خدا می داند!‏‎ ‎‏آب، شط آب دارد در خوزستان. من یکوقتی ـ که شاید سی سال پیش از این، چقدر سال‏‎ ‎‏پیش از این بود ـ که عبور کردم از خوزستان رفتم، می خواستم عتبات بروم، خوب این‏‎ ‎‏آب یک شط آب است، یک جوی و دو جوی نیست، یک شطّی که کشتیرانی توی آن‏‎ ‎‏می شود، زمین، تا چشم می کنی زمین افتاده و هیچ زراعت ندارد؛ من توی ذهنم آمد که‏‎ ‎‏شاید خاک این لیاقت زراعت ندارد. یک جایی پیاده شدیم. من رفتم خاک را... خاک‏‎ ‎‏خوب لکن دست خیانت نمی گذارد. آب از آنجا دارد هرز می رود، زمین هم اینجا افتاده‏‎ ‎‏است! و مردم خوزستان برای اینکه بچه هایشان را که مریض می شوند پیش یک طبیب‏‎ ‎‏بروند، طبیب نیست. هیچی ندارند. در دَه تا دِه، بیست تا ده یکوقت می بینی یک‏‎ ‎‏درمانگاه نیست! تمدن بزرگ این است؟! یک درمانگاه در بیست تا دِه! بعضی جاها‏‎ ‎‏درمانگاه، اصلش نیست. طبیب نمی دانند چی است. در روزنامه های خودشان نوشتند که‏‎ ‎‏آب اینقدر نیست که این صبح که این بچه از خواب بلند می شود و چشمش را به واسطۀ‏‎ ‎‏تراخمی که برای خاطر حکومت فاسدْ این تراخمها هست، چشمش را نوشته آب ندارند‏‎ ‎‏که تر کند چشمش باز بشود! با بَوْل این کار را می کند! در روزنامه بود این! با بول این چشم‏‎ ‎‏بچه را که به واسطۀ تراخم به هم چسبیده،تر می کنند ـ که نوشته اند ـ برای نداشتن آب.‏‎ ‎‏روزنامه اینطور ‏‏[‏‏نوشته‏‏]‏‏ بود؛ یک همچو زندگی ما داریم در اثر «اشتباهات» آقا! آقا‏‎ ‎‏اشتباه کرده اند تا حالا؛ حالا بعد، از این اشتباهات بیرون می روند! یعنی ایران می شود‏‎ ‎‏تمدن بزرگ!‏

‏     خوب اشتباه شما یکی و دوتا و ده تا ‏‏[‏‏نیست‏‏]‏‏! تعمدات شما یکی و دوتا و ده تا نیست!‏‎ ‎‏هی از ما این روزنامه نگارها می پرسند به اینکه خوب، شما چرا با شاه بدی؟! این چرا‏‎ ‎‏دارد؟! خوب شما بپرسید، این ملت، این فریاد بچه ها و آن فریاد بزرگها، ببینید چه کرده‏‎ ‎‏این آدم که با او بد هستند. با او بد هستند از باب اینکه یک دشمنی شخصی با هم دارند؟!‏
‎[[page 347]]‎‏سی میلیون دشمن شخصی است؟!‏

راهی برای آشتی نمانده

‏     این اینقدر خیانت کرده است و اینقدر جنایت کرده در این مملکت که دیگر راه‏‎ ‎‏آشتی نیست. راهی نیست که کسی بگوید که شما اشتباهاتتان تا حالا هیچ! حالا از این به‏‎ ‎‏بعد ان شاءالله اشتباه نمی کنی! راه نگذاشتی برای این کار. امکان ندارد یک همچو مطلبی.‏‎ ‎‏اگر یک روحانی، یک سیاسی، یک بازاری، یک دانشگاهی، بخواهد بگوید که بیایید ـ‏‎ ‎‏به مردم بخواهد این را بگوید ـ بیایید با هم خوب، سازش کنید، شاه امروز آمده توبه‏‎ ‎‏کرده ـ عرض کنم که ـ استغفار کرده، خوب، بیایید ببخشید، این را مردم خائن می دانند!‏‎ ‎‏چه چیز را ببخشیم؟! چه؟ مگر یک مطلبی است قابل بخشش؟ آقا بچه ها و جوانهای ما را‏‎ ‎‏به خون کشیده، چه چیز را ببخشیم ما؟ مملکت ما را به باد داده این آدم، کجایش را‏‎ ‎‏ببخشیم؟ از حالا به بعد چی؟ خاندانهای مردم را به عزا نشانده، حالا بسم الله الرحمن‏‎ ‎‏الرحیم، تمام شد قضیه؟! «ببخشید من اشتباه کرده بودم» این حرف شد در عالَم؟! برای‏‎ ‎‏کی این حرفها را، این می زند؟‏

‏     در هر صورت، مسیر همین است. غیر از این، هرکس غیر از این فکر کند خائن به ملت‏‎ ‎‏است، خائن به مملکت است. هرکس غیر از این فکر کند خائن به اسلام است. اگر این را‏‎ ‎‏مهلت بدهید، فردا نه اسلام برای شما می ماند نه مملکت برای شما می ماند نه خاندان‏‎ ‎‏برای شما می ماند. مهلت ندهید این را. فشار بدهید این گلو را تا خفه بشود.‏

‏     ان شاءالله خداوند همۀ شما را توفیق بدهد؛ مؤید باشید؛ موفق باشید. و خداونداین‏‎ ‎‏اربابها را از سرِ ما کوتاه کند. اربابها از اینها بدترند.‏

‎ ‎

‎[[page 348]]‎

  • ـ نطق تلویزیونی شاه در 15 آبان 1357 پس از معرفی دولت نظامی غلامرضا ازهاری.
  • ـ منظومۀ انتقادی کوچکی از عبید زاکانی.
  • ـ برگرفته از شعر:سال یک موش می گرفت از ما           آزش اکنون شده فراوانااین زمان پنج پنج می گیرد          چون شده مؤمن و مسلمانا!
  • ـ اشاره به شعر معروف فردوسی:چو ایران نباشد تن من مباد          بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
  • ـ جعفر شریف امامی.
  • ـ اشاره به سرشانه.
  • ـ در تحلیلهای غرض ورزانۀ برخی از نویسندگان غربی، قیام امام خمینی دشمنیِ شخصی امام باشاه وانمود شده است.

انتهای پیام /*