فصل دوم

دست محبت

کد : 80936 | تاریخ : 16/06/1395

‏‏یک روز امام قدم می زدند؛ حسین که در آن زمان بچه بود، از پشت دوید و‏‎ ‎‏دستش را گذاشت پشت پای امام و ایشان را هُل داد و امام چند قدم برداشت تا‏‎ ‎‏تعادلش را حفظ کند. من با ناراحتی حسین را بغل کردم. ایشان برگشتند و از‏‎ ‎‏اینکه مبادا او را دعوا کنم یا بزنم، دست روی سر حسین گذاشتند و شروع کردند‏‎ ‎‏به شوخی کردن، به طوری که جایی برای اینکه من بخواهم دعوا کنم باقی‏
‏
‎[[page 94]]‎‏نماند.‏‎[1]‎

‏‏ ‏

‏‎ ‎

‏‎[[page 95]]‎

  • . فرشته اعرابی.

انتهای پیام /*