خندید و گفت: «آبی که به خانهی تو ریخته نبوده!» و و با هم پرسیدند: «پس چی بوده؟» گفت: «سطل آب خــرگــوش از دستش افتاده و کمی آب ریخته توی لانهی . فقط همین!» و و خیالشان راحت شد. از پایین آمدند و به خانههایشان برگشتند.