
گفت :«من به تنهایی نمیتوانم، اما اگر باد هم کمک کند میتوانم را به
1
ببرم.» به گفت :«آماده باش. باد و تو را به میرسانند. و
.
گفتند: «اگر از این جا برود ما خیلی تنها میشویم.» گفت:«نگران نباشید پیش
.
ما میماند!» آن وقت گرم گرم تابید. قطرههای کوچک آب بخار شدند و به آسمان
رفتند. به قطرهها گفت :«سلام مرا به برسانید!» باد وزید و آنها را با خودش برد
.
به کجا؟ به ی بزرگ و زیبا.
به گفت :«بعضی وقتها هم دلش برای تو تنگ می شود، آن وقت من و باد
.
قطره های او را پیش تو میآوریم.» خندید، قورقور کرد و با بالهای قشنگش آب
.
را به پاشید، همه خوشحال بودند ،خوشحال خوشحال!
[[page 21]]
انتهای پیام /*