مجله خردسال 9 صفحه 21

کد : 94519 | تاریخ : 30/08/1381

گفت :«من به تنهایی نمی­توانم، اما اگر باد هم کمک کند می­توانم را به 1 ببرم.» به گفت :«آماده باش. باد و تو را به می­رسانند. و . گفتند: «اگر از این جا برود ما خیلی تنها می­شویم.» گفت:«نگران نباشید پیش . ما می­ماند!» آن وقت گرم گرم تابید. قطره­های کوچک آب بخار شدند و به آسمان رفتند. به قطره­ها گفت :«سلام مرا به برسانید!» باد وزید و آنها را با خودش برد . به کجا؟ به ی بزرگ و زیبا. به گفت :«بعضی وقت­ها هم دلش برای تو تنگ می شود، آن وقت من و باد . قطره های او را پیش تو می­آوریم.» خندید، قورقور کرد و با بالهای قشنگش آب . را به پاشید، همه خوشحال بودند ،خوشحال خوشحال!

[[page 21]]

انتهای پیام /*