مجله خردسال 16 صفحه 22

کد : 94688 | تاریخ : 19/10/1381

سوت... سوت افسانه شعبان­نژاد یکی بود و یکی نبود. یک گوشه از این دنیای بزرگ یک شهر بود توی شهر کنار یک خیابان یک درخت بود. روی درخت دوتا کلاغ نشسته بودند. خانم کلاغه به­آقا کلاغه­گفت:«باید همین­جا لانه بسازیم، می­خواهم یک جوجه داشته باشم­آن را زیر بالم بگیرم و برایش لالایی بخوانم.» هنوز حرف خانم کلاغه تمام نشده بود که یک دفعه با صدای سوتی ازجا پرید. از بالای درخت سرک کشید. آقای پلیس را وسط چهار راه دید. آقای پلیس سوت می­زد یعنی به ماشین­ها می­گفت شما بایستید. شما بروید این­جا بروید. آن­جا نروید. خانم کلاغه آه کشید و گفت:« با این صدای سوت که نمی­توانم جوجه­ام را خواب کنم.» بعد به آقا کلاغه گفت:« قارو قارو قار. سوتش را بردار.» آقا کلاغه نگاهی به ماشین­ها کرد و گفت:« ولی خانم جان، ببین خیابان خیلی شلوغ است اگر من سوت آقای پلیس را بردارم از این هم شلوغ­تر می­شود.»خانم کلاغه گفت:« پس باید از اینجا برویم و یک جای دیگر لانه بسازیم.» بعد دوتایی پرزدند و پر زدند به هر طرف سر زدند تا به یک پارک رسیدند. روی یک درخت بلند نشستند. خانم کلاغه گفت: «به به چه جایی، پر از گل و درخت است. همین­جا لانه می­سازیم، جوجه­ام که به دنیا آمد. او را زیر بالم می­گیرم برایش لالایی می­خوانم.» هنوز حرف خانم کلاغه تمام نشده بود که

[[page 22]]

انتهای پیام /*