مجله خردسال 17 صفحه 6

کد : 94700 | تاریخ : 26/10/1381

میمون که داشت موز می­خورد، پوست موز را جلوی فیل انداخت و گفت:«از موز خوشمزه­تر نارگیل است و از نارگیل خوشمزه­تر موز است، من نه می­توانم بچه فیل بخورم و نه دوست دارم بخورم.» فیل مادر، های­های به گریه افتاد. قبل از این که میمون از او بپرسد چرا گریه می­کند، چند قطره آب روی سر و خرطوم فیل چکید. فیل به آسمان نگاه کرد و گفت: «هوا که ابری نیست، پس این باران از کجا می­بارد؟» میمون گفت:« آره ... هوا صاف صاف است! پس این باران از کجاست؟» باز هم روی فیل آب چکید . فیل کمی جلو رفت، علف­ها و بوته­ها را کنار زد. وای کنار رودخانه یک بچه فیل گمشده­ی خاکستری ایستاده بود و خرطومش را پر از آب می­کرد و می­پاشید بالای سرش. چه قدر هم از این کار خوشحال بود. فیل مادر گفت:«تو اینجایی بچه فیل نازنین! چه کار می­کنی؟» میمون که دنبال فیل آمده بود گفت:«چه کار می­کند؟! خوب معلوم است دارد بازی می­کند!» فیل با خرطومش به پشت بچه فیل زد و گفت:«یادت باشـــد دیگر از من دور نشوی. اگر بدانی چه قدر دنبالت گشتم.» بعد خرطوم بزرگش را پر از آب کرد و بالای سرش پاشید. چه بارانی! فقط فیل­ها می­توانند آن طوری باران درست کنند!

[[page 6]]

انتهای پیام /*