مجله خردسال 17 صفحه 9

کد : 94703 | تاریخ : 26/10/1381

پدرم گفت­:«دایی­عباس چند ساعت اجازه دارد که پیش ما باشد. بعد باید به پادگان برگردد.» من پرسیدم:«پادگان کجاست؟» پدرم گفت:«نزدیک مشهد، همان جایی که دایی عباس و بقیه­ی سربازها آن­جا هستند.» ما توی حرم امام رضا(ع) رفتیم. آن­جا پدر و مادر و مادربزرگ و دایی­عباس، نماز خواندند و دعا کردند. من هم دعا کردم و با فرشته­ها حرف زدم. با امام رضا(ع) هم حرف زدم. من امام رضا(ع) را خیلی دوست دارم. او مهربان است. آسمان و گنبد حرمش پر از کبوتر و فرشته است و حیاط حرمش پر از دعای بچه­ها.

[[page 9]]

انتهای پیام /*