مجله خردسال 17 صفحه 24

کد : 94718 | تاریخ : 26/10/1381

قصه­های پنج انگشت مصطفی رحماندوست پنج تا انگشت بودند که روی یک دست زندگی می­کردند. دریک روز بارانی ... اولی گفت:«وای داره بارون می­آد.» دومی گفت:«شر شر ناودون می­آد.» سومی گفت:«چتر نداریم بریم خونه، تر می­شیم.» چهارمی گفت:«کوچک و کوچکتر می­شیم.» انگشت شست، گفت:«نمی­ریم. رو سرمان چتر می­گیریم. دستو با هم بچرخانیم. تا زیر باران نمانیم.» دست کودک را در دست بگیرید و در حال بازی با انگشتان او این شعر را بخوانید.

[[page 24]]

انتهای پیام /*