مجله خردسال 18 صفحه 4

کد : 94726 | تاریخ : 03/11/1381

بالاخره کی خجالت کشید؟ سنجاب کوچولو و پدر و مادرش تازه به جنگل بلوط آمده بودند، برای همین هم سنجاب کوچولو در جنگل هیچ دوستی نداشت. آن روز میمون، در حالی که شاد و سرحال­تر از همیشه بود و از این شاخه به آن شاخه تاب می­خورد و از این درخت به آن درخت می­پرید، خود را به خانه­ی سنجاب رساند و در زد. سنجاب کوچولو در را باز کرد. میمون در حالی که دمش را دور شاخه­ی درخت پیچیده بود و تاب می­خورد گفت:«سلام دوست من! امروز تولد خرسی است. همه­ی بچهها قرار است به جشن تولد او بیایند. تو هم دعوت شده ای. بیا و با همه آشنا شو!» سنجاب کوچولو سرش را پایینانداخت و گفت:«من نمی توانم...» میمون با تعجب پرسید:«چرا نمی توانی؟» سنجاب گفت:«چون خجالت می­کشم.» میمون روی شاخه­ی بزرگ نشست و پرسید:«خجالت می­کشی؟ برای رفتن به، جشن تولد خجالت می­کشی؟» سنجاب سرش را تکان داد و گفت :«بله. به خاطر مهمانی خجالت می­کشم.» میمون پیش خودش گفت:«حالا فهمیدم. این سنجاب خیلی زرنگ است ولی من از او زرنگ­تر هستم!» بعد با عجله از سنجاب خداحافظی کرد و به خانه برگشت. توی راه به خودش گفت:«من باید زودتر از سنجاب یک خجالت بکشم و با خودم به جشن تولد خرسی ببرم. قبل از این که او بتواند خجالت بکشد!» وقتی میمون به خانه رسید، همه­ی مداد رنگیهایش را آورد و شروع کرد به نقاشی کشیدن. هرچه می­کشید شبیه خجالت نمی­شد. چون او اصلا نمی­دانست خجالت چه شکلی است، اما تصمیم گرفته بود هرطور که شده برای تولد خرسی خجالت بکشد. درخت کشید، گل کشید، پروانه کشید، حتی خودش را هم کشید.

[[page 4]]

انتهای پیام /*