
توی خونه هم صد تا کار دارم، ولی از حالا حالی زار دارم.»
بعد عصبانی شد و با خودش گفت: «یعنی چه که نباید پرواز کنم، خدا بال داده تا آن را باز کتم.» سوسکی این فکر را کرد و بالهایش را باز کرد و پرواز کرد.
آقا موشه وقتی این کار او را
دید، ابروهایش را به هم کشید
و خیلی عصبانی شد. وقتی به
خانه رسید، قهر کرد و
خوابید. سوسکی خانم
دردش را فهمید. به سراغش
آمد و سرش داد کشید و
گفت: «ای آقا موشه من بال
و پر دارم، یک دنیا عقل توی
سر دارم.از حرف مردم
نباید ترسید. مشکل را باید از عقل پرسید. هرکه هرچه گفت زبـان درازه، یک گوشم در است یک گوش دروازه.» بعداو هم قهر کرد و رفت توی ایوان نشست. موشی مدتی به حرفهای او فکر کرد. دید سوسکی خانم راست میگوید. خودش را جمع و جور کرد. از کـار خودش خجـالت کشـید. رفت توی ایـوان، کنار سوسکی خانم نشست و گفت: «سوسکی خانم پر داره، اگر چه شوهر داره.
سوسکی باید پر بزنه، به هرجا خواست سر بزنه.»
سوسکی خانم دلش باز شد، خندید و با خندهاش قهر و غصه از خانهی آنها رفت. باز با هم گل گفتند و گل شنیدند و به روی زندگی خندیدند.
[[page 6]]
انتهای پیام /*