مجله خردسال 6 صفحه 6

کد : 94953 | تاریخ : 09/08/1381

آقا موشه با غصه فکر کرد: «سوسکی خانم حق داشته و همه­اش تقصیر این دم دراز است.» بعد با عصبانیت بلند شد و دمش را از ته چید و راه افتاد که برود به خانه­ی سوسکی. از آن طرف بشنوید از خاله سوسکه که او هم دیگر دلش تنگ تنگ بود. قیچی را برداشت، تا ننه­اش بیاید و بگوید که شاخک­هایت را نچین، هر دو تایش را چید و زد زیر گریه. هنوز گریه­اش تمام نشده بود که تق و تق و تق در زدند.کی پشت در بود؟ خوب معلوم است، آقا موشه! خلاصه دو تایی به خانه رفتند. هر دو پشیمان و ناراحت بودند. سوسکی نخ و سوزن آورد و دم موشی را به جایش دوخت. موشی هم دو نوار قشنگ آورد و شاخک­های او را سر جایش بست. ولی تا دم این خوب شد و سوسکی خانم دو تا شاخک تازه در آورد، هر دو حسابی غصه خوردند و خوب شد که از غصه نمردند!

[[page 6]]

انتهای پیام /*