
آقا موشه با غصه فکر کرد: «سوسکی خانم حق داشته و همهاش تقصیر این دم دراز است.» بعد با عصبانیت بلند شد و دمش را از ته چید و راه افتاد که برود به خانهی سوسکی. از آن طرف بشنوید از خاله سوسکه که او هم دیگر دلش تنگ تنگ بود.
قیچی را برداشت، تا ننهاش بیاید و بگوید که شاخکهایت را نچین،
هر دو تایش را چید و زد زیر گریه. هنوز گریهاش تمام نشده
بود که تق و تق و تق در زدند.کی پشت در بود؟ خوب معلوم
است، آقا موشه! خلاصه دو تایی به خانه رفتند. هر دو پشیمان و ناراحت بودند.
سوسکی نخ و سوزن آورد و دم موشی را به جایش دوخت.
موشی هم دو نوار قشنگ آورد
و شاخکهای او را سر جایش بست.
ولی تا دم این خوب شد و سوسکی
خانم دو تا شاخک
تازه در آورد، هر
دو حسابی غصه
خوردند و خوب
شد که از غصه
نمردند!
[[page 6]]
انتهای پیام /*