
فرشتهها
یک روز وقتی که با جوجه کوچولو توی حیاط بازی میکردم، پیشی از روی دیوار پایین
پرید تا جوجهی مرا بخورد. من خیلی عصبانی شدم و با پیشی دعوا کردم. سر او داد زدم
و گفتم: «از حیاط ما برو!» مادرم صدای مرا شنید. توی حیاط آمد و گفت: «چرا داد
میزنی؟» گفتم: «من از دست این پیشی بد عصبانی هستم. او میخواست جوجه کوچولو
را بخورد!» مادرم به من و پیشی و جوجه کوچولو نگاه کرد و گفت: «پیشی کار خوبی نکرد که جوجه کوچولو را ترساند. حتما خیلی گرسنه است.»
مادرم جوجه کوچولو را توی خانه برد و یک ظرف شیر آورد و گفت: «با پیشی
دوست باش و این شیر را بده تا
بخورد.» من ظرف شیر را جلوی
پیشی گذاشتم و او با زبان قرمز و
درازش تند و تند شیـر را خورد.
مـادرم گفت: «یـادت بـاشد که فرشتههـا دوست ندارند بچه هـا بـد اخـلاق و عصبـانی بـاشـند، چون خدا وقتی خوشحال میشود که بچهها شاد و مهربان باشند.»
[[page 7]]
انتهای پیام /*