قصههای جنگل 1) یک روز وقتی که میمون کوچولو با دوستش مشغول بازی بود. از روی شاخهی درخت افتاد. 2) و از روی تپهی بلند برفی، قل خورد و قل خورد و پایین رفت. 3) او نمیدانست راه خانه کدام طرف است. خیلی هم سردش شده بود.