مجله خردسال 21 صفحه 8

کد : 95040 | تاریخ : 24/11/1381

فرشته­ها وقتی مـادربزرگ به خانه­ی ما می­آید و چند روز می­ماند، من خیلی خوشحال می­شوم. چون شب­ها پیش او می­خوابم. مادر بزرگ قبل از خواب برام قصه می­گوید. او قصه­های زیادی بلد است. یک شب، از مادربزرگ پرسیدم: «شما چند تا کتاب قصه دارید؟» مادربزرگم گفت: «من فقط یک کتاب دارم.» گفتم: «همه­ی قصه­هایی را که بلد هستید توی همـان یک کتاب است؟» مـادربزرگم خندید و گفت: «بله، توی همان یک کتاب است. من این قصه­های قشنگ را از قرآن یـاد گرفته­ام.» پرسیدم: «مگر قرآن، قصه هم دارد؟» مادربزرگم گفت: «قـرآن پر از قصه است. قصه­های قشنـگی که خدا برای ما فرستـاده.» گفـتم: «کـاش خواندن و نوشتن بلد بودم و می­توانستم آن­ها را بخوانم.» مادربزرگم گفت: «تا وقتی که تو خواندن و نوشتن یاد بگیری، من قصه­های قرآن را یکی­یکی برای تو تعریف می­کنم. اما قول بده، هر وقت خواندن و نوشتن یاد گرفتی، تو آن­هـا را برای من بخوانی!» وقتی مادربزرگم، قصه­های قرآن را می­گوید، فرشته­ها هم سـاکت و آرام کنـار او می­نشینند و مثل من به قصه­هـای قرآن گوش می­کنند.

[[page 8]]

انتهای پیام /*