مجله خردسال 51 صفحه 6

کد : 95850 | تاریخ : 27/06/1382

آرام در راباز کرد و رفت توی خانه. مادر کمی دلخوربود، وقتی او رادیدگفت: «قراربود زود برگردی. مابه خاطر تو غذا نخوردیم و منتظر ماندیم تابرگردی با هم غذا بخوریم. حالا زود برو و دست­هایت را بشور!» موشی آن­قدر گیلاس و کلم خورده بود که شکمش به اندازه­ی یک طبل بزرگ شده بود و اصلا میلی به غذا نداشت. با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت: «مادرجان! من آن­قدر گیلاس و کلم خورده­ام که اصلا نمی­توانم غذا بخورم!» مادربا دلخوری او رانگاه کرد و گفت «حیف شد! چون من خوشمزه­ترین غذاهای دنیا را درست کرده­ام وتو نمی­توانی ازآن­ها بخوری!» آن روز خان­عمو و بچه­ها و پدر و مادر موشی دور هم نشستند و خوشمزه­ترین غذاهای دنیا را خوردند ولی موش کوچولو فقط غصه خورد و غصه خورد. غصه­ای که خیلی تلخ و بد مزه بود!

[[page 6]]

انتهای پیام /*