مجله خردسال 65 صفحه 6

کد : 96233 | تاریخ : 04/10/1382

پروانه این را گفت و شروع کرد به لالایی خواندن برای لاک­پشت. پروانه لالایی خواند و لالایی خواند. لاک­پشت خوابید. سنجاقک هم خوابید. قورباغه با دهان باز، پلک­هایش سنگین شد و او هم خوابید. کمی بعد آسمان پر از ابر شد و باران آرام آرام شروع کرد به باریدن. زبان قورباغه هم خیس خیس شد. بال پروانه از زبان چسبناک او جدا شد و سنجاقک هم آرام بال­هایش را به هم زد و پاهایش را از زبان قورباغه جدا کرد. بعد پروانه و سنجاقک هر دو با هم پریدند و رفتند. اما قورباغه­ی بیچاره همان­طور، همان جا ماند. تا کی؟ هیچ کس نمی­داند. چون خواب لاک­پشت خیلی سنگین بود. درست مثل خودش!

[[page 6]]

انتهای پیام /*