مجله خردسال 100 صفحه 4

کد : 97155 | تاریخ : 19/06/1383

جیرجیرک مهری ماهوتی پروانه­ی قشنگ، روی گل سرخی نشسته بود و شعر می­گفت. جیرجیرکی از راه رسید. روی شاخه­ی درخت، نزدیک او نشست و داد زد: «جیر جیرجیر ...» پروانه عصبانی شد و گفت: «چرا این­قدر سرو صدا می­کنی؟ حالا من چه طوری شعر بگویم؟» جیرجیرک، نگاهی به پروانه کرد، ولی انگار حرف او را نفهمید. دوباره داد زد: «جیر جیر جیر.» خانم کرم، ده تا بچه داشت. از صبح یک عالمه کار کرده بود. حال و حوصله نداشت. بچهها را خوابانده بود، خودش هم چشمهایش را بسته بود. عصبانی شد و گفت:«آهای همسایه! چرا داد و هوار می­کنی؟ بچههای مرا بیدار می­کنی!» جیرجیرک نگاهی به کرم کرد. ولی انگار حرف او را نفهمید. دوباره داد زد:«جیر جیر جیر.» زنبور آمده بود سری به پروانه بزند . حرفهای آنها را شنید. جلو رفت و گفت: «توکه­تازه به این­جا آمده­ای همه چیز را به هم زده­ای. اگرساکت نشوی یک نیش محکم به تو می­زنم!» جیرجیرک به زنبور نگاه کرد ولی انگار حرف او را نفهمید. باز داد زد:« جیرجیرجیر...» بابا پینه دوز، مشغول دوخت و دوز بود. مهربان و دلسوز بود.

[[page 4]]

انتهای پیام /*