مجله خردسال 100 صفحه 22

کد : 97173 | تاریخ : 19/06/1383

وقتی بابا گیر افتاد! من و بابا، قایم باشک بازی می­کردیم. من چشمهایم را بستم تا بابا قایم شود. وقتی چشمهایم را باز کردم، او توی اتاق نبود. همه جا را گشتم اما بابا را پیدا نکردم. ناگهان سر و صدای زیادی از کمد بلند شد. من و مامان در کمد را باز کردیم. بابا زیر لباس­ها گیر افتاده بود! من او را پیدا کردم و برنده شدم. وقتی بابا مجبور شد همه­ی لباسها را کی یکی سر جایشان آویزان کند، من و مامان کلی خندیدیم!

[[page 22]]

انتهای پیام /*