
قصهی حیوانات
1)خاکستری مشغول جویدن یک تکه چوب
بود که چشمش به بچه آهو افتاد.
2) بچه آهو تنها و غمگین بود.
3)خاکستری جلوتر رفت و پرسید:
«چی شده؟ چرا تنها نشستهای؟»
4)بچه آهو سرش را روی پاهایش گذاشت
و گفت:«راه خانه را گم کردهام.»
[[page 20]]
انتهای پیام /*