مجله خردسال 132 صفحه 4

کد : 97883 | تاریخ : 15/02/1384

خواب شیرین مهری ماهوتی شب بود. بچهها از کوچه رفته بودند، مثل کلاغ­ها که توی لانه شان خوابیده بودند. چون دیگر صدای قارقارشان نمی­آمد. چراغ خانهها، یکی یکی خاموش شد. آن وقت ستارهها، دانه دانه آسمان را پر کردند. ولی شیرین، هرچه صبر کرد، خوابش نیامد. خواب­شیرین، قشنگ بود. مهربان بود. مثل پر، سبک بود، مثل نسیم، بی صدا. همیشه یواش می­آمد و یواش می­رفت. جوری که هیچ­کس صدای پایش را نمی­شنید. مامان گفت: «نکند خواب تو، رفته سراغ عروسکها!» بعد سبد اسباب بازیها را زیر و رو کرد. عروسکها، خرس، میمون، خرگوش، همگی بیدار بودند. شیرین گفت: «شاید خوابم راه خانه را گم کرده!» آن وقت پنجره­ی اتاقش را تا آخر باز گذاشت. نسیم آمد. ماه آمد. تاریکی آمد. همراه تاریکی، سایهها آمدند ولی خواب شیرین نیامد. شیرین گفت: «شاید خواب من از تاریکی و سایههامی­ترسد.» مامان، چراغی را که مال خواب بود، روشن کرد. اتاق مثل روز شد. دیگر از تاریکی و سایهها، خبری نبود. ولی باز هم خواب، نیامد که نیامد. مامان گفت: «به نظرم خواب تو قهرکرده. حالا برایش لالایی می­خوانم تا بیاید.» بعد شروع کرد به لالایی خواندن: «لا لا لا لا گل فندق خوابت رفته توی صندوق لا لا لا لا گل پسته خوابت رفته توی قصه ...»

[[page 4]]

انتهای پیام /*