مجله خردسال 133 صفحه 4

کد : 97909 | تاریخ : 22/02/1384

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک روز زیبای بهاری، باد، مترسک را دید و پرسید: «چی شده؟ چرا غمگینی؟» مترسک به دورها نگاه کرد و گفت: «دلم می­خواهد لباس نو بپوشم. مثل گل­ها، درخت­ها، مثل زمین.» باد چرخی زد و رفت. کت مرد دهقان روی بند بود. آن را برداشت و با خود برای مترسک برد. مترسک نگاهی به کت کرد و گفت: «نـه. اگـر مرد دهقان کـت را ببیند، آن را از من می­گیرد؟» باد چرخید و رفت. دامن گل­دار و چین چین زن دهقان روی بند بود. آن را برداشت و با خود برای مترسک برد. مترسک گفت: «این دامن خیلی زیبا و رنگارنگ است. اما اگر زن دهقان دامنش را ببیند، آن را از من می­گیرد. من لباسی می­خواهم که فقط مال من باشد.» باد فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد. ناگهان، هوهویی کرد و با خوش حالی از آن جا رفت. مترسک با خود گفت: «شاید او را ناراحت کردم. اگر باد پیش من برنگردد، خیلی تنها می­شوم...» اما باد برگشت. او با خود دانه­های ریز و کوچکی آورده بود. وقتی نزدیک مترسک رسید، آن­ها را روی مترسک پاشید و گفت: «این هم لباس زیبای تو ! هیچ کس آن را از تو نخواهد گرفت.»

[[page 4]]

انتهای پیام /*