مجله خردسال 138 صفحه 18

کد : 97979 | تاریخ : 26/03/1384

خیلی خسته بود. به او گفت: « کوچولو! با این عجله کجا می­روی؟» گفت: «می­روم تا به برسم.» خندید و گفت: «هیچ کس نمی­تواند به برسد.» گفت: «ولی مادرم گفته من بزرگ و قوی هستم. پس می­توانم.» گفت: « خیلی­خیلی دور است.» گفت: « هر روز پشت می­رود. می­دانم خانه­اش پشت است. اگر به برسم، به هم می­رسم.» گفت: «من از بالای می­آیم. خانه­ی در آسمان است، نه پشت .» اما کوچولو به حرفهای توجهی نکرد و دوید و رفت. رفت و رفت و رفت تا به رسید. از بالا رفت. خسته بود و خواب آلود. از بالای به آن طرف نگاه کرد.

[[page 18]]

انتهای پیام /*