مجله خردسال 140 صفحه 4

کد : 98021 | تاریخ : 09/04/1384

یک دانه ارزن مهری ماهوتی یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک روز قشنگ آفتابی بود. گنجشک کوچولو، پر و پر و پر، پر می­زد. دنبال غذا، به هر طرف سر می­زد. توی­باغچه، چشمش به یک دانه ارزن افتاد. آواز شادی سر داد: «جیک و جیک و جیک، شکر خدا. این هم غذا. درشت و تازه است. حتما خوش­مزه است.» بعد فوری آن را به نوکش گرفت، ولی هنوز قورتش نداده بود که موچه را دید. مورچه خانم، نفس زنان و عرق ریزان از یک سنگ بالا می­رفت. گنجشک گفت: «سلام مورچه جان! مورچه­ی مهربان، بیا ببین چی پیدا کردم! یک دانه ارزن. نصـف مال تو، نصف مال من.» مورچه با خوش حالی خودش را به دانه رساند. دو تایی می­خواستند آن را بخورند که صدایی شنیدند. خوب نگاه کردند. یک جوجه را توی باغچه دیدند. یک جوجه­ی کاکل به سر، زرد و لاغر. جوجه کوچولو دنبال غذا، می­گشت لا به لای علفها. گنجشک او را صدا زد: «آهای جوجه جان، جوجه مهربان، بیا ببین چی پیدا کردم!یک دانه ارزن. هم تو بخور، هم مورچه هم من!» جوجه با خوش حالی دوید. کنار آنها رسید. سه تایی می­خواستند دانه را بخورند که صدایی آمد: «خش خش خش.» کی بود؟ چی بود؟ سفره­ی گلدار، همان که همیشه پر از دانههای­برنج و خرده نان بود.

[[page 4]]

انتهای پیام /*