
هر وقت کنار باغچه میآمد، غذا فراوان بود. سفرهی گلدار، خودش را تکان داد.
هر چه توی دامنش بود، میان باغچه ریخت، بعد به شاخهی گیلاس آویزان شد تا هوایی بخورد.
گنجشک و مورچه و جوجه گفتند: «شکر خدا، چه قدر غذا!»
گنجشک گفت: «بیایید برویم دوستانمان را خبر کنیم. همه را به این جا بیاوریم.»
آن وقت هر سه خوش حال و خندان، رفتند دنبال دوستان.
[[page 6]]
انتهای پیام /*