
فرشتهها
دیشب عروسی دایی عباس بود.
پدربزرگ و مادربزرگم خیلی خوشحال بودند.
پدربزرگ گفت: «وقتی توی خانهای عروسی میشود، فرشتهها برای تماشای عروسی میآیند.»
من پرسیدم: «چرا؟»
پدربزرگ گفت: «خدا دوست ندارد که کسی تنها بماند. برای همین هم، جشن عروسی یعنی روز شادی خدا. و روز شادی خدا، یعنی شادی فرشتهها.»
دیشب مادرم روی سر عروس و دایی عباس نقل میریخت و برایشان اسپند دود میکرد.
من به آسمان نگاه کردم.
آسمان پر از ستاره بود.
فکر میکنم فرشتهها از پشت ستارهها جشن عروسی دایی عباس را تماشا میکردند.
[[page 8]]
انتهای پیام /*