مجله خردسال 140 صفحه 8

کد : 98025 | تاریخ : 09/04/1384

فرشتهها دیشب عروسی دایی عباس بود. پدربزرگ و مادربزرگم خیلی خوش­حال بودند. پدربزرگ گفت: «وقتی توی خانه­ای عروسی می­شود، فرشتهها برای تماشای عروسی می­آیند.» من پرسیدم: «چرا؟» پدربزرگ گفت: «خدا دوست ندارد که کسی تنها بماند. برای همین هم، جشن عروسی یعنی روز شادی خدا. و روز شادی خدا، یعنی شادی فرشتهها.» دیشب مادرم روی سر عروس و دایی عباس نقل می­ریخت و برایشان اسپند دود می­کرد. من به آسمان نگاه کردم. آسمان پر از ستاره بود. فکر می­کنم فرشتهها از پشت ستارهها جشن عروسی دایی عباس را تماشا می­کردند.

[[page 8]]

انتهای پیام /*