
و و با عجله به طرف خانهی رفتند.
مثل همیشه در خواب بود و با صدای بلند خر و پف میکرد.
فریاد زد: « ! بیدار شو!»
گفت: «جنگل آتش گرفته، باید فرار کنی.»
خوش و خندان چشمها یش را باز کرد و گفت: «چی شده؟ کجا آتش گرفته؟»
گفت: «درختهای پشت خانهی تو. بیا ببین چه دودی به آسمان میرود.»
و و و ، از خانه بیرون آمدند. اما پشت خانهی نه دودی بود و نه آتشی.
خندید و گفت: «من خواب بودم، اما شما خواب دیدید!» با تعجب گفت: «ولی ما همه دود را دیدیم.»
گفت: «دود خیلی زیاد بود.»
همین موقع بوی چوب سوخته همه جا پیچید و دود سیاهی به آسمان بلند شد.
[[page 18]]
انتهای پیام /*