مجله خردسال 140 صفحه 19

کد : 98036 | تاریخ : 09/04/1384

و و و به هم نگـاه کردند و بعـد هر کدام یـک سطل آب بـرداشتند و به طرف جایی رفتند که دود از آن جا بلند می­شد. پشت علفها ایستادند. بعد گفت: «یک، دو، سه...» و همه سطلهای آب را روی آتش خالی کردند. همین موقع صدایی به گوش رسید. فریاد زد: «چرا مرا خیس کردید؟» گفت: «تو دیگر کی هستی؟» گفت: «من هستم. شما آتش دهان مرا خاموش کردید!» گفت: «ما فکر کردیم جنگل آتش گرفته!» گفت: «نه جانم! من می­خواستم با آتش دهانم غذا درست کنم.» و و و از کاری که کرده بودند خنده­شان گرفت. هم از خنده­ی آنها خنده­اش گرفت و همه­ی جنگل پر شد از صدای خنده­ی پنج اژدهای بازیگوش!

[[page 19]]

انتهای پیام /*