
و و و به هم نگـاه کردند و بعـد هر کدام یـک سطل آب بـرداشتند و به طرف جایی رفتند که دود از آن جا بلند میشد.
پشت علفها ایستادند.
بعد گفت: «یک، دو، سه...» و همه سطلهای آب را روی آتش خالی کردند. همین موقع صدایی به گوش رسید.
فریاد زد: «چرا مرا خیس کردید؟» گفت: «تو دیگر کی هستی؟»
گفت: «من هستم. شما آتش دهان مرا خاموش کردید!»
گفت: «ما فکر کردیم جنگل آتش گرفته!»
گفت: «نه جانم! من میخواستم با آتش دهانم غذا درست کنم.»
و و و از کاری که کرده بودند خندهشان گرفت.
هم از خندهی آنها خندهاش گرفت و همهی جنگل پر شد از صدای خندهی پنج اژدهای بازیگوش!
[[page 19]]
انتهای پیام /*