مجله خردسال 144 صفحه 19

کد : 98120 | تاریخ : 06/05/1384

شدم. ما با هم بازی کردیم.» گفت: «تو با یک بازی کردی؟ باید او را شکار می­کردی!» گفت: «نه! او دوست من است.» گفت: «تو یک هستی. یک نمی­تواند با یک دوست بـاشد. چون آنها غذای خوش مزه­ای برای ما هستند.» چیزی نگفت. اما او دلش نمی­خواست دوست خوبش را بخورد. فردای آن روز، و تصمــیم گرفتند که هیچ وقت به خـانه­ی هم نــروند ولی همیشه بـا هم دوست باشند. این رازی بود که فقط و و چمنزار از آن با خبر بودند.

[[page 19]]

انتهای پیام /*