
آرزوی عجیب
مرجان کشاورزی آزاد
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچ کس نبود.
در یک خانهی کوچک و زیبا، پیرزن و پیرمردی با هم زندگی میکردند.
اما آنها اصلا خوش حال و خوشبخت نبودند چون هر روز با هم دعوا می کردند.
پیرمرد به حرفهای زن بیتوجه بود و اصلا به آنها گوش نمیداد.
زن بـا صدای بلند سر او فریـاد میزد و این طوری، دعوا شروع میشد.
یک روز پری مهربانی از نزدیک خانهی آنها میگذشت که صدای داد و فریاد پیرزن را شنید. در زد. تو رفت و گفت: «سلام! آمدهام تا آرزوی شما را برآورده کنم.»
پیرزن و پیرمرد به هم نگاهی کردند و گفتند: «باشد!»
پری به پیرزن گفت: «چه چیزی میتواند تو را خوش حال کند؟»
پیرزن با دست پیرمرد را نشان داد و گفت:
«این که او دو تا گوش بزرگ بزرگ داشته باشد. آنقدر بزرگ که حرفهای مرا بشنود.»
پری به پیرمرد گفت: «چه چیزی تو را خوش حال میکند؟»
پیرمرد با دست، زن را نشان داد وگفت: «این که او صدایش آنقدر آرام شود که نتواند فریاد بزند.» پری خندید و گفت: «با رفتن من، آرزوی شما برآورده میشود. خوش حال و خوش بخت باشید.»
[[page 4]]
انتهای پیام /*