مجله خردسال 147 صفحه 6

کد : 98163 | تاریخ : 27/05/1384

پری رفت و ناگهان گوش­های پیرمرد بزرگ و بزرگ­تر شد. پیرزن با تعجب به او نگاه می­کرد. می­خواست از ترس فریاد بزند که دید ای وای! صدایش آرام شده و نمی­تواند فریاد بزند. پیرمرد از صدای زن به خنده افتاد و پیرزن از دیدن گوش­های بزرگ مرد شروع کرد به خندیدن. پری از بیرون خانه صدای خنده­ی آن­ها را شنید. خندید و رفت. آرزوی آن­ها برای خوش­بخت شدن، عجیب­ترین آرزویی بود که پری تا آن روز شنیده بود.

[[page 6]]

انتهای پیام /*