
پری رفت و ناگهان گوشهای پیرمرد بزرگ و بزرگتر شد. پیرزن با تعجب به او نگاه میکرد.
میخواست از ترس فریاد بزند که دید ای وای! صدایش آرام شده و نمیتواند فریاد بزند.
پیرمرد از صدای زن به خنده افتاد و پیرزن از دیدن گوشهای بزرگ مرد شروع کرد به خندیدن. پری از بیرون خانه صدای خندهی آنها را شنید.
خندید و رفت.
آرزوی آنها برای خوشبخت شدن، عجیبترین آرزویی بود که پری تا آن روز شنیده بود.
[[page 6]]
انتهای پیام /*