مجله خردسال 147 صفحه 8

کد : 98165 | تاریخ : 27/05/1384

فرشته­ها من و دایی عباس به خیابان رفته بودیم که من، یک مغازه­ی پرنده­فروشی دیدم. به دایی گفتم: «برای من دوتا پرنده­ی کوچک می­خرید؟» دایی پرسید: «می­خواهی با آن­ها چه کنی؟» گفتم: «می­خواهم آن­ها را در یک قفس کوچک و قشنگ نگه دارم.» دایی گفت: «در خانه­ی حضرت علی (ع) مرغابی­هایی بودند که آن­ها را کسی به امام حسین (ع) هدیه داده بود. یک روز حضرت علی به دخترشان گفتند: این­ها زبان ندارند که وقتی گرسنه یا تشنه می­شوند بتوانند چیزی بگویند یا از تو چیزی بخواهند. آن­ها را رها کن تا از آن­چه خدا روی زمین آفریده، بخورند و آزاد باشند.» به پرنده­های بی­چاره نگاه کردم. قفس­ها خیلی کوچک بودند و آن­ها نمی­توانستند پرواز کنند. به دایی گفتم: «دو تا پرنده برایم می­خرید؟» دایی گفت: «قفس هم می­خواهی؟» گفتم: «نه! می­خواهم آن­ها را آزاد کنم.» دایی گفت: «در روز تولد حضرت علی (ع) تو با آزاد کردن پرنده­ها، قشنگ­ترین هدیه را به ایشان می­دهی.» من و دایی دو تا پرنده خریدیم و آن­ها را آزاد کردیم. پرنده­ها پر زدند و به آسمان رفتند، دور دور، جایی نزدیک فرشته­ها.

[[page 8]]

انتهای پیام /*