
هم را جلوی سوراخ لانهاش گذاشت.
یک پرچم هم به دست گرفت و به گفت: «حالا دنبال من بیا. مراقب باش پایت را روی ها نگذاری!»
با خوش حالی به دنبال رفت و هر جا که میدید، مراقب بود تا پایش را آن جا نگذارد.
بعد از مدتی راه رفتن، و به خانهی رسیدند.
میخواست برگردد که گفت: «این را هم جلوی در خانه من بگذار!»
خندید.
اما هیچ وقت نفهمید چرا ، را جلوی خانهاش گذاشت.
شاید میترسید کسی پایش را روی خانهاش بگذارد!
[[page 19]]
انتهای پیام /*