
خیلی کار زشتی کردی که لباسهای من پیرمرد رو پاره کردی!
خودت خواستی!
آه ای پسر بی چاره به خاطر من کور شدی!
مراقب باش بابا! اشکت میریزه تو چشمم!
اما اشک راپانزل خاصیت جادویی داشت و چشمان پسر را خوب کرد تا همه جشن بگیرند!
هورا!
میبینم! میبینم!
ناچار شدیم ببندیمش وگرنه با اون صدای ناجورش خی آواز میخوند!
[[page 16]]
انتهای پیام /*