
با خوشحالی را پیش برد و گفت: « جان! بیا، تخمهایت را برایت آوردم.»
خندید و گفت: «تخمهای من؟کی گفته این و تخمها مال من است؟»
گفت: «من این را در دشت پیدا کردم. جایی که هیچ درختی درآن نیست. نمیدانم چرا این در دشت بود؟»
فکر کرد و فکر کرد. بعد گفت: «فهمیدم!این مال است. او لانهاش را روی زمین میسازد. زود، و تخمها را به جای اولشان برگردان. الان نگران و عصبانی شده!»
فورا را برداشت و دوباره به دشت برگشت.
[[page 18]]
انتهای پیام /*