مجله خردسال 156 صفحه 19

کد : 98400 | تاریخ : 28/07/1384

، ناراحت و نگران این طرف و آن طرف می­رفت که را دید. ، و تخم­ها را به داد و از او معذرت خواهی کرد و گفت: «من فقط می­خواستم یک کار خوب بکنم. نمی­خواستم تو را ناراحت کنم.» با دیدن و تخم­ها نفس راحتی کشیدو گفت: « عزیز!تو کارخوبیکردی که را به دشت برگرداندی، ولی هیچ وقت به چیزی که مال تو نیست، دست نزن!» خندید و مشغول بازی در دشت شد. هم توی و روی تخم­هایش نشست.

[[page 19]]

انتهای پیام /*